رفتن به محتوای اصلی
افسانه

افسانه

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

افسانه

یکی بود یکی نبود

شاهزاده‌ای دل کنده
از تخت و تاج بود

 روزی در بیشه‌ای

 به آشیانهٔ سیمرغی رسید

سه تا جوجه سیمرغ دید؛

یکی گریان

یکی خندان

و یکی اندوهگین

شاهزاده گفت: این چه
حالت است؟

آنکه می‌گریست گفت:

در این نزدیکی اژدهایی
است

و ما سه تن ناهار سه
روزه آن اژد‌ها

از ما سه تن آنکه می‌خندد

خوراك روز سوم اوست

آنکه اندوهگین است

قوت روز دومش

و من که گريانم

تا ساعتی دیگر لقمه
خام اژد‌ها خواهم بود

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس