زندگی در طبقه سوم بیمارستان
اتاق یازده و یک
ریشه بیمار در حال رشد
اتاقی سرد با پرستارانی گرم
آن شب بارانی
کودکانی که مرده بودند
به دور کودکم جمع شدن
و من ترسیده بودم
و قبری سفید پشت در اتاق سبز شده بود
و من مدام مگس ها را دور می کردم
و صداهای ناهنجار روزمره را، از گوشهای کودکم
و به فکر لالایی های مردم بومی ام بودم
به مادرم
به زایمان های پی در پی اش ...
زندگی در باران
پشت پنجره اتاقم جریان داشت
و نوار قلب زمان همچنان عادی
تمام نگرانی های من
آرام خوابیده بود گوشه ای
و من خودم را حل می کردم
آرام آرام در قهوه ای تلخ
(بدون عنوان)
Poems for the Hazara
The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.
Order Now