ميگذري از خود. در دو قدميِ عبور، تنها يكبار، فقط يك بار بر ميگردي، به مسيري كه سالها پيموده اي، نگاهي مي اندازي. نگاهي گذرا. اما زمان شوم تر از آن است كه نگاهت را به تمسخر نگيرد.
تو باقي مي ماني، در گذراييِ يك نگاه و عبوري كه مسخ ميشود در مكثي وهم انگيز. سكوت ميكني و در بالاترين قله ي اين مكث ايستاد ميشوي تا سرنوشت را بار ديگر در دورترين انگار هاي ذهن ات تجسم كني. و ميداني ايستاد شدن در هر مكثي، برابر است با سقوط به قعر سرنوشتي كه تجسمي از آن نداري...