رفتن به محتوای اصلی
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

بازتاب افسانه های سامی.... یوسف شورانگیز و زلیخای عشوه گر

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

زیر این عنوان خواهیم کوشید تا باروشی متمدنانه ، منطقی و مستدل ؛ خطاها ولغزشهای لغوی و علمی و تناقضات منطقی موجود در قرآن را مورد بحث وبررسی قرار دهیم. لذا از آنانیکه خود رادرزمرۀ فقها ،علماء و مفسرین اسلام قلمداد مینمایند صمیمانه دعوت به عمل میآوریم تا در مباحثات با ما شرکت ورزیده نظرات و ملاحظات مارابه همان روشی که ما آنرا مطرح مینماییم به نقد بکشند البته نه با روشهای پرطمطراق واعظانه وتکیه خانه ئی وخانقاهی . ما این بحثهارا در بخشهایی جداگانه ودنباله دار إرائه خواهیم نمود.

بخش هفتم
بازتاب افسانه های سامی....
یوسف شورانگیز و زلیخای عشوه گر

یوسف گم گشته را جویند در کنعان مگر
می برد روزو شبش را با زلیخا او به سر
داستانی بس عجیب و پای الله در میان
با یهودیان به رنگی با مسلمانان دگر

( عزیزیاسین )

همانگونه که از عنوان این بحث پیداست ، در این بخش از بحثهای خویش افسانۀ یوسف و زلیخا را به بررسی گرفته قرآن و تورات( عهد قدیم ) را پهلوی هم قرار میدهیم تا ببینیم که این افسانۀ عاشقانۀ سامی رایهودیان در تورات وتفسیرهای آن و کتابهای افسانوی میدراشي خویش چگونه بیان داشته اند و محمد در قرآن آنرا چگونه و با چه تغییرات و دستکاریهایی جاسازی نموده است . برای بر آورده شدن این مأمول ، نخست قرآن را گشوده این داستان را که محمد و به گفتۀ او" خدا " آنرا " أحسَنَ القِصَص " یعنی : بهترینِ داستانها ، نامیده است ، به گونه یی فشرده و گذرا مرور نموده نقاط ضعف و کاستیهای منطقی و ساختاری آنرا از نقطه نظر داستان نویسی و قصه پردازی برجسته میسازیم ، سپس آنرا با آنچه درتورات ساخته و پرداخته شده است مقایسه و مقارنه نموده ناهمگونی ها وخطا هایی را که " خداوند" ویا محمد فرزند عبدالله در نقل وروایت آن مرتکب آن شده اند، یک یک بر میشماریم و قضاوت اینرا که آیا این داستان ( خدایی و آسمانی ) است یا ( زمینی و فولکلوریک ) و آیا واقعاً میتواند بهترین داستانی باشد که تا کنون روایت شده است یا اینکه چیزی بیشتر از یک روایت خام،ناجوروکودکانه بوده نمیتواند، به خواننده گان گرامی میسپاریم.
درضمن خواهیم دید که أهدافی که إسرائیلیان را به پرداختن به همچو افسانه یی کشانیده است چه بوده میتواند.
سورۀ یوسف ویا به عبارتی دقیقتر افسانۀ یوسف که دوازدهمین سورۀ قرآن را تشکیل میدهد و در برگیرندۀ یکصدو یازده آیت میباشد، در نخستین آیت خویش یکی از تناقضات آشکار قرآن را به نمایش میگذارد، به این شرح که این سوره با ألف لام راء ( الر ) که حروف مقَطَّعة بوده و هیچگونه مفهومی را نمی رساند وازهیچگونه وضاحتی برخوردار نیست آغاز می یابد و بلا فاصله گفته میشود : تلک آیاتُ الکتابِ المُبین . یعنی : این آیتهای کتابی است که واضح و اشکار است. و ما این موضوع را در بخش دوم همین بحثها تحت عنوان« فَواتِحُ السُّوَر ویا حروف مُقَطَّعة » مورد بررسی قرار داده ایم.
داستان پس از تأکید " خدا " روی عربی بودن قرآن و اینکه " خدا " گویا بهترین قصه ها را حکایه مینماید که محمد قبلآهیچ آگاهی یی از آن نداشته است آغاز می یابد . یوسف به پدرش که همان شخصیت افسانوی معروف یهودی بوده و یعقوب نامیده میشود ، میگوید درخواب دیده است که یازده ستاره و ماهتاب برایش سجده مینمایند، پدربرای نشاندادن خوشنودی اش از برگزیده شدن پسرش ازجانب " خدا " و إحتمال نا خوشنودی و حسادت پسران دیگرش در برابر این برادراندر نازدانۀ شان ، اورا از حکایت کردن این خواب به برادرانش برحذرداشته آنان را به شیطان تشبیه مینماید، و به یوسف إطمینان میدهد که " خدا " با آموزاندن تأویل خواب به او ، وی را به مقام و جایگاه والا و رفیعی نائل خواهد ساخت و او همانند سائر اجدادش از نعمتهای " خدا " برخوردار خواهد شد . تا اینجا را میتوان مقدمۀ داستان به حساب آورد.
داستان با طرح دسیسه و توطئه یی از جانب برادران علیه یوسف آغاز می یابد، به این شرح که آنان به گونه یی یکجایی و دسته جمعی به نزد یعقوب آمده از او می خواهند إجازه دهد تا فردا یوسف را نیز با خود به تفرجگاه ببرند که با ایشان بازی و خوشگذرانی نماید ، یعقوب میگوید میترسم که در أثر غفلت شما اورا گرگ خواهد خورد. مگر در پی الحاح و پافشاری های آنان ، إجازه میدهد تا اورا با خود ببرند...یوسف را با خود میبرند و اورا درچاهی انداخته پیراهنش را به خونی دروغین آغشته به یعقوب می آورند و چنان وانمود مینمایند که گویا او را گرگ خورده است . یعقوب بدون اینکه دربارۀ پاره و دریده نبودن پیراهن خون آلود یوسف حرفی درمیان آورد و آنان را مورد سؤال و مآخذه قرار دهد ، به ایشان میگوید که شما دسیسه یی ساخته اید و من در برابر این دسیسۀ شما صبر میکنم و خدا به من کمک خواهد کرد.
ببینیم که آنطرف در تفریحگاه برادران یوسف و بر سرچاهی که او را انداخته اند چه میگذرد، درآنجا قافله یی از راه میرسد وسقاء خود را میفرستد تا از چاه آب بیاورد ، در دلو او به جای آب، نوجوانی زیبارو برون می آید که باعث خوشنودی آنان میشود و اورا به بهای ناچیزی می خرند .وآن مصری یی که اورا خریده است به همسرش میگوید که اورا گرامی بدار و یا اینکه اورا فرزند میخوانیم...
" خدا " در إدامه به گونه ی تنبیهی و هوشدار دهنده می افزاید : ...و بدینگونه یوسف را از امکانیات روی زمین برخوردار ساختیم و به او یاد میدهیم که خوابهارا تأویل کند مگر بیشتر مردم نادان هستند. وهنگامی که به اوج نیروی جوانی اش رسید اورا دانش و حکمت دادیم وما نیکو کاران را اینگونه پاداش میدهیم .
پس از سخنان تنبیهی فوق ، " خدا " بازهم در مقام راوی داستان قرارگرفته می افزاید:
زنی که یوسف در خانۀ اوبود ، قصد همخوابگی اوراکرده درهارا بست و اورا به نزد خود خواند مگر او إمتناع ورزیده گفت او پروردگارمن است و برایم إحسان کرده است ، ستمگران رستگاری نمی یابند. با اینهم میل همخوابگی بر او نیز چیره گردید ، مگر برهان " خدا " مانع آن شد.
( چنانکه ملاحظه میفرمایید ، جمله ها و گفته ها به قدری نارسا و گنگ است که در پایان هریک آن بایستی مفسر و سخنگویی حضور یافته به نماینده گی از الله آنرا توضیح دهد )
در اینجا بازهم " خدا " تنبیه گونه میگوید : بدین سان زشتی و بدکاره گی را از وی برطرف کردیم چون او از بنده گان إخلاصمند ما بود. و پس از این تنبیه کوتاه روایت کنان می افزاید : هردوبه سوی درب شتافتند ، پیراهن یوسف از عقب پاره شد ، در دم دروازه به شوهر زن برخوردند ، زن گفت : جزای کسی که به خانواده ات بدی کرده است چیزی جز زندان و یا جزای شدید بوده نمیتواند ، یوسف گفت : او قصد همخوابگی با من را داشت ... شخصی ازخانوادۀ زن شهادت داده گفت: اگر پیراهن از پیش رو پاره است ، زن راستگو و اودروغگوی است و اگر از عقب پاره است ، زن دروغگو و او راستگوی است. و قتی دیدند که پیراهن یوسف از عقب پاره است ، شوهرگفت : این ازنیرنگ شما زنهاست ، نیرنگ شما زنها بس بزرگ است ، یوسف تو این را نادیده انگار ، و تو زن از گناهت پوزش بخواه زیرا تو گناه کار بودی... زنهایی در شهرباهم گفتند: زن عزیزبا غلامش همخوابگی میکند ، او دلش را ربوده است ... ما اورا در گمراهی یی آشکار می بینیم . هنگامی که زن عزیز این آوازه ها را شنید، آن زنهارا دعوت نموده برا ی هریک از آنان متکایی گذاشت و کاردی به دستش سپرد، سپس به یوسف گفت: خود را برای آنان بنما، هنگامیکه زنها اورا دیدند به او تعظیم کردند ، ودستهای خویش را بریدند و گفتند: پناه به " خدا " این انسان نی بلکه ملک است. زن عزیز به آنان گفت:اینست همان کسی که شمامرا درموردش ملامت کرده اید. من قصد همخوابگی با اورا کردم و او امتناع ورزید ، هرگاه از آنچه بالای او فرمان میدهم امتناع ورزد ، زندانی میشود و در زمرۀ ذلیل شده گان به حساب می آید. یوسف گفت : پروردگارا زندان برایم گوارا تر ازآنست که این زنها مرا به آن میخوانند ، و اگر نیرنگ آنان را ازمن دفع نکنی، به آنان متمائل شده در زمرۀ جاهلان قرار خواهم گرفت. پس پروردگارش ، که شنوا و داناست ، خواسته اش را پذیرفته نیرنگ زنهارا ازاو دفع نمود. و پس از آنکه نشانی هارا دیدند ، به نظرشان آمد که بهتراست اورا برای مدتی به زندان افگنند... و همینجاست که یوسف به زندان میرود و داستان به محور دیگری کشانده میشود، یوسف در زندان از مهارت تعبیر خواب که " خدا " برایش آموزانده است ، استفادۀ شایانی نموده دَه باشی وگل سرسبد زندان میشود و سرانجام به خاطر داشتن همین مهارت "خداداد" از زندان رها و به صدارت و نخست وزیری و خزانه داری دربار فرعون مصر نائل می آید ، اما اینکه آن فرعون کدامیک از فراعنۀ مصر بوده است نه در تورات مشخص شده است ونه در قرآن... مگر یوسف پیش از آنکه از درب زندان پا برون نهاده راهی دربار فرعون شود، میخواهد برائت و پاکدامنی خود را ثابت نماید، لذا خانم عزیز مصروخانمهای دیگری را که درگردهم آیی تماشای یوسف وحادثۀ ناگواردست بریدن حضور داشتند ، وادار میسازد تا بیایند و بگویند که او بیگناه است واین ما بوده ایم که اورا به همخوابگی با خویش میخواندیم و او إمتناع می ورزید ، اینجاست که یوسف با کمال عزت وسربلندی و نیکنامی به دربارفرعون میرود تا کلیدهای خزانه های مصررا ازنزد فرعون به دست آورد، باید افزود که یوسف از ابتدای رفتن به زندان تا هنگام باریاب شدن به حضور فرعون از هیچ فرصتی در جهت تبلیغ یکتا پرستی ومذمت شرک ودگر اندیشی و معرفی نمودن أجداد و پدرکلانهای خدا پرست خویش به مصریان فرعون پرست فروگذاشت نمی نمود...خلاصه اینکه یوسف اکنون دیگر آن بردۀ زندانی نه بلکه خزانه دار فرعون ودارای إختیارات گسترده و فوق العاده یی در سرزمین مصر است و همینجاست که داستان وارد چرخشگاه تازه یی میشود و آن اینکه برادران یوسف با الاغها واشترها و خرجینهای خویش از کنعان به مصر می آیند تا غله دانه خریداری و به کنعان ببرند، یوسف -این خزانه دار بزرگ – که از جریان توزیع سهمیه های غله برای خریداران، بازرسی مینماید ، آنان را میبیند و میشناسد مگرآنان وی را به جانمی آورند، یوسف متوجه میشود که آنان بنیامین برادر اصلی اورا با خود نیاورده اند ، لذا به آنان میگوید بار دیگر وقتی میآیید برادر اندر خود را نیز با خود بیاورید ورنه برایتان سهمیه یی داده نخواهد شد ، آنگاه به غلامان خویش هدایت میدهد تا پولهایی را که آنان برای خرید غله پرداخته بودند درخُرجینهایشان بگذارند تا با دریافت آن تشویق به بازگشت وآوردن برادر اصلی او شوند...برادران با خُرجینهای مملوء از مواد غذایی به کنعان بر میگردند و همینکه خرجینهای خود را باز مینمایند و میبینند که پولهایی که برای خرید پرداخته بودند نیز درآن موجود است ، این کار آنان را به بازگشت و بردن بنیامین به مصرتشویق مینماید ، لذا از پدر میخواهند تا بنیامین را إجازه دهد که با آنان به مصر برود ، مگر یعقوب که خاطرۀ نا گوار گم شدن یوسف را به یاد دارد ، از دادن إجازه إمتناع میورزد، اما پسرانش هوشدار خزانه دار مصر را به اطلاع او رسانیده تعهد میسپارند که بنیامین رابا کمال امانت داری با خود برده و باز پس خواهند آورد... سرانجام یعقوب اجازه میدهد تا فرزند نازدانۀ دیگرش نیز با همان برادرانی که چندی قبل یوسف را سردرگم گردانیده اند ، راهی سرزمین مصر شود. و به آنان توصیه مینماید که از یک در نی بلکه از دروازه های مختلف وارد مصرشوند. وبه گفتۀ " خدا " در قرآن ، این توصیه ناشی از علم ودانشی بود که " خدا " برای او ارزانی داشته بود و بیشتر مردم نمی دانند...خلاصه اینکه برادران وارد مصر گردیده و بلا فاصله به حضور خزانه دارسراسری آن دیار شرف یاب میشوند. یوسف بنیامین را نسبت به برادران دیگر بیشتر نوازش داده اورا در پهلوی خویش جامیدهد و خودرا به او معرفی نموده ازش میخواهد که از آنچه برادراندرها در حق او کرده ان اندوهگین نباشد...و این بار هنگام بارنمودن مواد غذایی در خرجینهای آنان، برای آنکه بتواند بنیامین را به نزد خویش حفظ نماید، جام زرین فرعون را مخفیانه در خرجین او میگذارد، و همینکه آنان به سوی کنعان حرکت مینمایند، إعلان میشود که جام پادشاه مفقود شده است و حتماً شما آنرا دزدیده اید لذا باید بارهای شما تفتیش و بازرسی شود... جام را ازخرجین بنیا مین می یابند و اوبه إتهام دزدی در نزد برادر أصلی اش یوسف گویا زندانی میشود و" خدا " از اینکه توانسته است با یک چنین آموزشی یوسف را در نگهداری برادرش در نزد خویش یاری دهد ، مباهات کنان میگوید:«اين گونه به يوسف شيوه آموختيم،او درآيين پادشاه نمى‏توانست برادرش را بازداشت كند مگراينكه خدابخواهد ، درجات كسانى را كه بخواهيم بالا مى‏بريم و فوق هر صاحب دانشى دانشورى است » و برادران که در إقناع عزیز مصربه رهایی بخشیدن بنیامین توفیق نیافته اند ، نومیدانه کنار کشیده یک دیگر را به باد ملامتی میگیرند و از اینکه در عهدی که با پدربسته اند کوتاه آمده اند ، برادر بزرگشان تصمیم میگیرد به کنعان بر نگشته تا روشن شدن سرنوشت بنیامین در مصر بماند...سائربرادران به کنعان رفته ماجرا را به یعقوب حکایه مینمایند ، یعقوب اینبار نیزمیگوید : ...دسیسه یی در کار است و من صبر میکنم...او که جای سه پسر خویش را در کنار خود خالی می یابد،از غم و اندوه فراوان بینایی خویش را از دست میدهد و به فرزندانش هدایت میدهد تا به مصربازگشته یوسف و برادرش را جستجو نمایند... آنا ن برای سومین بار راهی مصر میشوند و در مصر بازهم به حضور عزیز مصر( یوسف ) باریاب گردیده از دشواری اقتصادی و معیشتی یی که دامنگیرخانوادۀ شان شده است شکایت مینمایند .... اینجاست که یوسف خودش را به آنان معرفی مینماید و آنان را که از کرده های خویش إبراز ندامت و پشیمانی مینمایند مورد عفو قرار میدهد و آنان را همراه به با پیراهن خویش به کنعان فرستاده هدایت میدهد تا آن پیراهن را به روی پدرشان بیندازند تا او بینایی خود را باز یابد و پس از آن اورا با سائر افراد فامیل به مصر بیاورند ... برادران میروند و هدایت اورا انجام میدهند ، یعقوب بینا میشود و فرزندان خویش را مورد عفو قرارداده به آنان وعده میدهد که از نزد " خدا " برایشان درخواست آمرزش خواهد نمود. یعقوب ومتعلقین وی راهی مصر میشوند و هنگامی که وارد بارگاه یوسف میشوند یوسف از آنان پذیرایی شایسته یی نموده پدر و مادرش را بر تخت مینشاند و همینجاست که پدر، مادر و برادرانش در برابر او سر به سجده میگذارند و او خطاب به پدرش میگوید: اینست تعبیر خوابهای پیشین من که خداوند آنرا راست گردانید و به من و شما إحسان کرده مرا از زندان رها ساخت و شما را از بیابان کنعان به مصرباز آورد و خواسته های شیطان را در به هم زدن مناسبات میان من و برادرانم بی اثر گردانید.

پیش از آنکه در زمینۀ نقد این داستان به موارد دیگری بپردازیم باید گفت که عمده ترین ایرادی که میتوان بالای این " بهترین داستان خدایی " گرفت ، زیر سؤال بردن داستان در کلیتش هست و آن اینکه یک نوجوان برده و خیریداری شده و خداپرست یهودی می آید و در منزل فرمانده کل قوای مسلح فرعون و بعدها در دربار خود فرعون جاه ومقامی والا کسب مینماید و به حدی میرسد که فرعون مصر را با آنهمه شکوه و جلال و عظمتش که خود را خدای زنده در روی زمین و دیگران را یکسره بنده گان خویش میپندارد ، به پرستش یهوه خدای اجداد خویش دعوت نموده و اورا شیفته و گرویدۀ عقیدۀ یهوه پرستانۀ خویش میگرداند ... حال اینکه با یک نگاه نه چندان ژرف میتوان دید که امکان واقع شدن یک چنین رویدادی نه در تصور انسان هوشمند میگنجد ونه در حیطۀ عقل سلیم، و همانگونه که نمونه یی از آنرا نمیتوان در حافظۀ تاریخ پیدا نمود ، با یقین کامل میتوان حکم کرد که درآینده نیز تا زمانی که مسألۀ ملت و ملت پرستی و میهن و میهن پرستی در جهان مطرح است ، چنین رویدادی هرگز واقع نخواهد شد.چنانکه تدوین کننده گان تورات خود نیز در یک تناقض گویی آشکار به این گفته های ما مهر تأیید گذارده و در آیت سی و سیوم باب چهل و سیوم سِفر پیدایش نوشته اند : « ... مصریان با عبرانیان نمیتوانند غذابخورند زیرا که این نزد مصریان مکروه است.» پس در حالیکه مصریان حاضر نباشند تا با عبرانیان به روی یک سفره نشسته غذاصرف نمایند ؛ چگونه میتوان پذیرفت که فرعون یک بردۀ بی نام و نشان عبرانی را به صدارت و نخست وزیری همچو کشوری و اداره کنندۀ همچو مردمی بگمارد.
هرگاه از این آقایانی که این داستان را در کتابهای به زعم خودشان مقدس تورات و قرآن با قلقلۀ خاصی تلاوت مینمایند و در پایانش «صدقَ اللهُ العظیمُ و صدقَ رسولُه الکریم»هم میگویند بپرسید که همین اکنون و پس از گذشت هزاران سال از تدوین تورات و قرآن و داستانهای به اصطلاح خدایی این کتابهای" آسمانی" ، آیا حاضرند بپذیرند که یک دگر اندیش بیگانه مثلاً یک بودائی هندوستانی میانه سال با تجربه و دارای تخصص در امور دولت داری بیاید و در دستگاه دولتی حامد کرزی که در مقایسه با فراعنۀ مصردر زمرۀ دلقکهای دربار هم به حساب نمی آید، به مقام ریاست و وزارت ونخست وزیری برسد ، طبعاً پاسخ رد خواهند داد و همچو چیزی را هرگز نخواهند پذیرفت و لی هرگاه سخن برسر یوسف گم گشته و دست یابی و رسیدن وی به بالاترین مقام دولتی بعد از فرعون باشد ، سمعاً و طاعة گفته وکوچکترین تردیدی را در پذیرش آن به خود راه نمیدهند.این پاسخهای متفاوت و متضاد یک فرد مشخص به یک سؤال واحد همان ضرب المثل عامیانۀ یک با م و دو هوارا تداعی مینماید و انسان را وامیدارد تا بپرسد که چرا چنین است ؟ در توضیح این معما میتوان گفت که این افراد در مورد نخست به مثابۀ انسانهای عاقل و زنده وواقعی و دارای ارتباط واقعی با جامعه ومتأثر از واقعیتهای عینی آن پاسخ میدهند و در مورد دوم به مثابۀ انسانهای متدین و مؤمن و غرقه در اقیانوسی از خودبیگانه گی و عقائد دینی که ایشان را از پرداختن به هرگونه استدلال و تعقل و تدبر درزمینه برحذرداشته و وادار به آن مینماید تا آنچه را که در آموزه های دین به آنان دیکته شده است به مثابۀ حقیقت مطلق بپذیرند ورنه کافرند ومرتد و محارب و دشمن خداو رسول و مشرک و واجبُ القتل ومباحُ الدَّم ونامهای إهانت بار دیگری ازاین قبیل. با در نظر داشت این واقعیت میتوان گفت که ایشان در این مقام ، دانسته ویا ندانسته ، از ترس متولیان و بیضه داران دین که از هزاران سال بد ینسو، در موازات وخدمتگزاری به نظامهای طبقاتی و نا عادلانۀ حاکم برجهان همواره تولید و باز تولید شده و بر سر نوشت انسانها ی مظلوم ونا آگاه حکم میرانند ، سمعاً و طاعة گفته و بر همه سفسطه ها و احکام نابخردانه وپوسیدۀ ادیان مهر صحه میگذارند تا مبادا با این متولیان و مؤسسات غول پیکرو قهار دینی در تقابل قرار گریرند و باعث آن شود تا آبرو وعزتشان در میان مردم به خاک یکسان و در بسا موارد به دارو دشنه و زندان وشکنجه واعدام کشانیده شوند... آری ، اکثریت افراد جامعه به شمول دانشمندان و تحصیل دیده گان و آگاهان و نخبه گان آن به خاطرحفظ آنچه که همین نظام نا عادلانۀ حاکم برجهان وادیانی که آشکارا در خدمت آن قرار دارند، آنرا آبرو و عزت وحیثیت وشرافت وقار وغیره وغیره مینامند ،یا آگاهانه خود را ظاهراً به آن احکام و فرامین پابند وانمود مینمایند و از معضله آفرینی برای خویشتن اجتناب میورزند و یا اینکه نا آگاهانه وابلهانه و در یک حالت ازخود بیگانه گی مطلق آنرا از دل وجان می پذیرند وحاضر میشوند تا به خاطرآن جان شیرین خویش را فدا نمایند ، که در هر دو صورت ایشان عملاً در خدمت تداوم روند اشاعۀ جهل وخرافات و نابخردی وحماقت قرار میگیرند. و هستند دانشمندان محترم و نخبه وبانام ونشان و سیاست مداران به اصطلاح چپ گرا و مردمی که این خطای نابخشودنی را تحت نام خدمت به انسان و انسانیت ومبارزه در راه تأمین منافع وخواهستهای توده های مردم و احترام به عقائد وباورهای آنان و غیره وغیره مرتکب میشوند و با صدها گونه مردم فریبی و استدلالهای بی پایه خود را حق به جانب و مستحق احترام و تمجید وستایش جلوه میدهند.
همچنان این داستان که پردازندۀ آنرا همان عقل کل و دانای مطلق قلمداد کرده اند کاستی های عقلی و منطقی فراوانی را در خود دارد که از آن جمله است إعتراف علنی زلیخا به عشق ورزی با یوسف وآنهم در محفلی که به همین مناسبت برای زنان سرشناس مصر برپا مینماید و کرنش و مماشات و مسامحۀ شوهرقدرتمند ومتعصبش در برابر این" نشوز" و بیوفایی وی... و زندانی شدن یوسف نه به خاطر گناهی که ارتکاب آن به وی نسبت داده شده باشد بلکه دراستجابت دعاونیایش خودش مبنی برپناه بردن به زندان از شر زلیخا و سائر زنان سرشناس شهر که به وی چشم دوخته اند ... واز همه جالبتر اینکه قرآن از یکسو یوسف را تبرئه نموده و از سوی دیگر در آیۀ سی و پنجم همین سوره آورده است :« آنگاه پس ازدیدن آن نشانه ها به نظرشان آمد که اورا تاچندی به زندان افگنند » و اینکه آن نشانه ها چه بوده است معلوم نیست...
نکنۀ دیگری که این داستان زیبای " خداوندی " را در مجموع بی اعتبار و بی پایه میسازد و آنرا به یک افسانۀ فولکلوریک مبدل میکند خیالی بودن و فانتیزی بودن آن است. برای اثبات این ادعا موارد بسیاری را میتوان بر شمرد و از آن جمله است اینکه تدوین کننده گان تورات وقرآن بیهوده تلاش به خرج داده اند تا این افسانه را نیز همانند سائرافسانه های توراتی وقرآنی تارخی و مستند جلوه دهند . چنانکه در تورات نام فوطیفار رئیس گارد مخصوص فرعون ( عزیزمصر) که ازهیچگونه اهمیت و سندیت تاریخی برخورداربوده نمیتواند بار بار تکرار میشود ، اما از فرعونی که یوسف خواب او را تعبیرکرده و در زمان او به صدارت مصر رسیده است نامی برده نمیشود. مورد دیگری که در همین راستا میتوان به آن اشاره نمود اینست که برخلاف ادعای قرآن مبنی بر قحطی و خشکسالی مداوم هفتسالۀ مصر، در هیچیک از تاریخهای نوشته شدۀ مصرباستان ویا آثارباستانی به جامانده از آن دوره ها کوچکترین نشانی ازوقوع همچو رویدادی را نمیتوان پیدا نمود . مزید برآن درآیۀ چهل ونهم سورۀ یوسف چنان وانمود شده است که گویا زراعت مصر و حاصل دهی آن به باریدن باران بسته گی داشته است در حالیکه باریدن و نباریدن باران نقش اساسی و تعیین کننده یی دراین زمینه نداشته واین دریای بزرگ نیل است که از هزاران سال بدینسو بی وقفه جریان داشته و سرزمین مصر را آبیاری میکند و با در نظر داشت همین واقعیت بوده است که مصر را هدیۀ نیل نامیده اند.
مزید بر آنچه که گفته آمد این افسانه در همان مرجع اصلی خویش ( تورات ) نیز دارای کاستی ها و نارسایی های ساختاری و منطقی فراوانی هست که از آن جمله میتوان موارد زیرین را برشمرد:
1 – در آیت دوازدهم باب چهل و سوم سِفر پیدایش تورات آمده است : « پس پدرایشان اسرائیل بدیشان گفت اگرچنین است پس این کار را بکنید از ثمرات نیکوی این زمین در ظروف خود بردارید و ارمغان برای آن مرد ببرید قدری بَلَسان وقدری عسل و کتیرا و لادن وپسته و بادام » و این در حالیست که برحسب آیات دیگر همین کتاب به اصطلاح آسمانی همه جارا قحطی فرا گرفته و نان و طعامی برای خوردن ندارند. و فرزندان یعقوب به منظور آوردن مواد غذایی راهی مصر اند نه به منظورتفریح و خوشگذرانی .
2 – در آیت هشتم باب چهل و هفتم سِفر پیدایش تورات آمده است : « و یوسف پدرخود یعقوب را آورده اورابه حضورفرعون برپا داشت ویعقوب فرعون را برکت داد » با در نظر داشت اینکه درتورات برکت دادن به کسی نسبت داده میشود که از برتری روحی و معنوی نسبت به شخص و یا اشخاصی که به ایشان برکت داده میشود برخوردار باشد ، میتوان حکم نمود که این آیت دارای نقص منطقی بوده وبا واقعیت در تضاد قرار دارد زیرا این یعقوب است که تن به حقارت داده به درگاه فرعون پناه آورده است نه بالعکس.
3 - زنده یاد شجاع الدین شفا در صفحۀ 291 کتاب وزین خویش ( ... و انسان خدا را آفرید ) حین تعلیق بالای آیت یازدهم باب چهل و هفتم سِفر پیدایش تورات که در آن آمده است « و یوسف پدر و برادران خود را سکونت داد و ملکی درزمین مصر در نیکوترین زمین یعنی در ارض رَعَمسِیس چنانکه فرعون فرموده بودبدیشان ارزانی داشت » مینویسد : « تاریخ ورود یعقوب به خاک مصر برحسب اطلاعاتی که تورات دراختیار می گذارد، به طور دقیق 1867 قبل از میلاد عیسی می باشد. بنا به نوشتۀ تورات مدت اقامت بنی اسرائیل در مصر 430 سال بود و ساختمان معبد سلیمان نیز در 480 سال پس از خروج بنی اسرائیل از مصر ، و در سال چهارم سلطنت سلیمان آغاز شد . آغاز سلطنت سلیمان دقیقاً به سال 961 قبل از میلاد بوده است ، بنابراین
961 – 4 + 480 + 430 = 1867

ولی در چنین تاریخی ناحیه ای به نام رامسس هنوز در مصر به وجود نیامده بود ، رامسس چند قرن بعد متولد شد و به ایجاد ناحیه ای از مصر به نام خود دست زد.»

در اینجا همانگونه که در آغاز این مبحث یاد آورشده ایم قرآن و تورات را پهلوی هم گذاشته می بینیم که این افسانۀ عاشقانۀ سامی رایهودیان در تورات چگونه بیان داشته اند و محمد در قرآن آنرا چگونه و با چه تغییرات و دستکاریهایی جاسازی نموده است.ودراین زمینه موارد زیرین را قابل یاد آوری میدانیم :
1 – در قرآن آمده ا ست که برادران یوسف به منظور تحقق بخشیدن به دسیسه یی که علیه او طرح نموده بودند از پدر خواستند تا به یوسف اجازه دهد که همراه با آنان به تفرجگاه برود . مگر در تورات ( سفرپیدایش باب سی وهفتم ) آمده است که یعقوب خودش یوسف را به چراگاهی که برادرانش در آن مشغول چوپانی گله هایشان بودند فرستاد تا احوال ایشان رابرایش بیاورد و همینکه او به نزد آنان رسید ، با استفاده از فرصت تصمیم گرفتند تا او را سر به نست کنند....
2 – آیۀ بیست و چهارم این سوره در قرآن حاکی از اینست که هم زلیخا و هم یوسف قصدنزدیک شدن به همدیگر را داشتند ولی یوسف با دیدن برهان پروردگارش از این کار منصرف شد . در حالیکه در تورات ( سفر پیدایش باب سی و نهم ) یوسف از همان آغاز درخواست زلیخا را رد کرده و تمایلی به نزدیکی باوی نداشته است .
3 – از آنچه در قرآن آمده است استنباط میشود که یوسف در حالیکه پیراهن خویش را برتن داشته فرار میکرده است و زلیخا اورا تعقیب ونموده به وی دست می اندازد که درنتیجه پیراهنش از عقب پاره میشود.واین رویداد بعداً به مثابۀ دلیلی برای اثبات بیگناهی یوسف به کارگرفته میشود مگر درتورات ازآنجاییکه قراربراین نیست تا یوسف ظاهراً بیگناه پنداشته شود؛ از پاره شدن پیراهن خبری درمیان نبوده و گفته میشود که زلیخا پیراهن اورا گرفته از او خواست تا باوی همبستر شود مگر یوسف با تن برهنه از نزد وی فرارکرد.
4 – آیتهای بیست وپنجم تا سی و پنجم این سوره در قرآن حاکی از آنست که همینکه یوسف و زلیخا در حالت فرار و تعقیب به آستانۀ دروازۀ خانه رسیدند آقای زلیخا ( شوهرش ) وارد منزل شد و دراین هنگام زلیخا شروع کرد به شکایت کردن از یوسف و اینکه او میخواسته است وی را مورد تجاوز قرار داده با وی همبستر شود و یوسف نیز در دفاع از خود گناه را به گرد ن زلیخا می اندازد ، دراینجا شاهدی ویا دقیقتربگوییم قاضی یی پیدا میشود و به دلیل پاره بودن پیراهن یوسف از عقب اورا بیگناه می پندارد . شوهر زلیخا نیز به این قضاوت قناعت کرده زنش را مقصر میشمارد ولی موضوع را چندان جدی نگرفته به نصیحتهایی برای او ویوسف إکتفاء مینماید...یوسف هنوز درمنزل زلیخا به سر میبرد که آوازه به شهرمی افتد و زنهای شهر پیرامون این رسوایی لب به سخن میگشایند. زلیخا به منظور توجیه عشق ورزیدنش به یوسف آنان را دعوت نموده یوسف رابرایشان نشان میدهد و آنان به مجرد دیدن یوسف حالتشان به هم میخورد و دلباختۀ اومیشوند و با کاردهایی که ظاهراً برای پوست کردن میوه در اختیارشان گذارده شده است مدهوشانه دستهای خود را میخراشند. یوسف وقتی میبیند که برعلاوۀ زلیخا زنهای دیگری نیز به او چشم طمع دوخته اند از" پروردگارش " میخواهد که اورا به زندان بیفگند تا ازشر ایشان رهایی یابد و" پروردگارش " نیز دعای اورامستجاب می گرداند . و همینجاست که " نشانه هایی " را درمی یابند و لازم می بینند تا اورا به زندان بیفگنند و اینکه آن نشانه ها چی بوده است در قرآن مشخص نشده است.
حال میرویم سرا غ تورات تا ببینیم که این بخش از داستان را چگونه روایت مینماید . این بخش داستان در باب سی و نهم سفر پیدایش تورات گنجانیده شده است ورویدادها و صحنه های آن درعین فانتیزی و افسانوی بودن به گونه یی ساده و عادی جریان می یابد و از آن صحنه سازی های متنافض و نامتجانس و زمینه سازی های کودکانه و نا بخردانه یی که در قرآن به خاطر برائت دادن یوسف سرهمبندی شده است در تورات خبری نیست و این درحالیست که تورات خود در تناقض گویی ها و سفسطه بافی ها و سرهمبندیهای کودکانه نظیری ندارد ، با اینهم دیده میشود که قرآن دراینجا ازتورات هم پیشی جسته واین ممیزات را به اوج خویش رسانیده است . در تورات زلیخا عاشق و دلباختۀ یوسف خوش اندام و زیباروی شده تلاش مینماید تا اورا به پذیرش این عشق وادار نماید مگر یوسف از این امر ابا میورزد تا آنکه روزی از روزها خلوتی میسر میشود و زلیخا به قصد معاشقه باوی پیراهن او را ازتنش درمی آورد... امایوسف به خواهش وی تن در نداده پا به فرارمینهد... و زلیخا از شدت ناامیدی و غضب داد و فریاد به راه انداخته یوسف را متهم مینماید که گویا قصد تجاوز بالای وی را داشته است و پیراهن اورا که به گروگان گرفته است به مثابۀ شاهد ونشانی این ادعا به دیگران نشان داده و آنرا نگه میدارد تا آنکه شوهرش به خانه می آید و همینکه او می آید شکوه کنان برایش میگوید :« .. آن غلام عبرانی که برای ما آورده یی نزد من آمد تا مرا مسخره کند * وچون به آواز بلند فریاد بر آوردم جامۀ خود را پیش من رها کرده بیرون گریخت*..» و با شنیدن این سخن خشم شوهر افروخته شده یوسف را به زندان می افگند.
از آنجاییکه در تورات قرار براین نیست تا به گونه یی ساده لوحانه به یوسف برائت داده شود و همچنان قراربر این نیست تا زلیخا حقانیت و برائت خویش را در دل باختن به یوسف ثابت نماید ، نه از پاره شدن پیراهن یوسف سخنی در میان است نه از دعوت زنهای سرشناس شهر ونمایش دادن چهرۀ زیبای یوسف برای آنان و نه ا ز اتمام حجت و إعادۀ حیثیت یوسف در هنگام رهایی از زندان و وادار ساختن آن زنها به اعتراف به بیگناهی وی دربارگاه و پیشگاه فرعون.
درمورد اینکه اینهمه حشو و اضافات از چه مرجع ومنبعی به قرآن راه یافته است به یقین میتوان یاد آور شد که محمد در روایت این افسانه نیز بیشتر به تفسیر های تلمودی ومیدراشی وآنهم از طریق صحبتهای شفاهی اش با یهودان ساکن در جزیرةالعرب اتکاء داشته است تا به متن ونص تورات .
5 – یوسف بعد از تعبیر نمودن خوابِ رئیس ساقیان فرعون و رهایی او از زندان ، از وی خواهش مینماید تا همینکه به نزد فرعون برگشت به منظور جلب توجه فرعون ، از وی در نزدش یاد آوری نماید. مگر ساقی فرعون این خواهش یوسف را فراموش مینماید تا آنکه فرعون خوابی میبیند وضرورت می افتد تا کسی پیدا شود که بتواند خواب وی را تعبیر نماید ، اینجاست که رئیس ساقیان یوسف را به خاطر آورده اوصافش رابرای فرعون حکایه مینماید و فرعون حکم رهایی وی را صادر و او را به نزد خویش میخواند.
منظور از توضیح فوق این بود تا خاطر نشان سازیم که فاصله میان رهایی رئیس ساقیان از زندان و یاد آوری نام یوسف به فرعون را قرآن درآیۀ چهل و دوم این سوره « چند سال » و تورات آنرا در نخستین آیۀ باب چهل ویکم سفر پیدایش « دوسال» تعیین کرده است ، که باید به این ناهمگونی بارز جدا توجه نمود.
6 – باب چهل و دوم سفرپیدایش تورات حاکی از آنست که یوسف به منظور اینکه برادرانش در مراجعت دوباره به مصر برادر اصلی اش بنیامین را نیز باخود بیاورند آنان را به جاسوس بودن متهم نموده و شمعون را نزد خود به گروگان نگه میدارد و آنان به این امر تن داده در سفربعدی بنیامین رانیز باخود به مصرمی آورند و یوسف پس از یک سری زمینه سازیها خویشتن را به آنان معرفی واز ایشان می خواهد تا به کنعان رفته یعقوب و متعلقین وی را به مصر بیاورند و آنان نیز به این امر جامۀ عمل پوشانیده همه را باخود به مصرمی آورند . به این ترتیب در تورات شمار رفت وبرگشت آنان از کنعان به مصر به سه بار میرسد ؛ حال اینکه این رفت وبرگشتها در قرآن چهار بار واقع میشود : بار اول رفتن به مصر به خاطرآوردن خوراکه ، باردوم بردن بنیامین به مصر، بارسوم رفتن به مصر در اثر درخواست یعقوب و به منظور جستجوی یوسف، شمعون و بنیامین و بارچهارم بردن یعقوب و متعلقین وی به نزد یوسف در مصر.
7 – آیتهای ( 93 – 96 ) این سوره در قرآن حاکی از آن است که یوسف به منظور بینا ساختن چشمان یعقوب که بینایی خویش را در غم مفقودی پسران خویش از دست داده است ، پیراهن خویش را به دست برادرانش به کنعان میفرستد تا آنرا به روی او پهن نمایند واو معجزه آسا بینایی خویش را باز یابد ، که در نتیجۀ این معجزه یعقوب بینا یی خویش را باز می یابد . مگر در تورات ازهمچو رویدادی که به حق میتوان آنرا تصورات و خیالات کودکانه و نابخردانه و خنده آورنامید ، تذ کری به عمل نیامده است.

درزمینۀ این نا همگونی میان تورات و قرآن میتوان حکم نمود که علت و انگیزۀ آن جز عدم دقت محمد در روایت این افسانه چیز دیگری بوده نمیتواند.

در اینجا به مثابۀ حسن ختام بخشی از آنچه را که زنده یاد شجاع الدین شفا در صفحات 290 – 291 کتاب وزین خویش ( ... و انسان خدا را آفرید ) آورده است به خوانش میگیریم : تورات یوسف را به عنوان یکی از قهرمانان بزرگ قوم یهود به وجود آورد وداستان را به رنگهای جذاب و گیرا جلا بخشید تا برافتخارات قوم یهود بیفزاید .ضمناً بین بنی اسرائیل که در زمان ابراهیم در کنعان زنده گی میکردند، و یهودیانی که بعدها توسط موسی از مصر بیرون آورده شدند رابطه یی برقرار میسازد و راه را برای قدرت نمایی و نمایش معجزات یهود در مصر هموار میکند . عدم ذکر اسناد و شواهد تاریخی و سکوت مطلق و ممتد چهارصدو سی سالۀ یهود ، پس از فوت یوسف تا ظهور موسی ، غالب پژوهشگران را معتقد کرده است که أصولا چنین قومی در چنان دوره وزمانی ، در مصر وجود نداشته و آنچه بعدها در سرزمین کنعان به نام بنی اسرائیل شناخته شد ، مخلوطی از قبائل صحرا نشین و مردم طبقات پایین اجتماع و فاقد حق مالکیت به نام ابیرون بودند که بر ضد حکام وقت قیام کردند و پس از قرنها مبارزه بالآخره جانشین آنها شدند و دولتی تشکیل دادند . نام عبرانی نیز از نام همین دسته از مردم گرفته شده است.
پایان بخش هفتم

Azizyasin78@yahoo.com
www.asrejadid.org

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now

نظرات

31 دیدگاه
کمال کابلی

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
بگذار تا بمیرد در جهل و خود پرستی
شاد روان انشتاین به « شادان » که تا هنوز « نادان » باقیست ، فرموده است .
از لباس ژنده ات خجالت نکش ، از افکار کهنه ات شرمنده باش .
هر خسی از رنگ و رفتاری بدین ره کی رسد
درد باید صبر سوزد و مرد باید گامزن

shams
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

پیامبر اسلام 23 سال پیامبری کرد، روزی هم 5 بار، هفده رکعت نماز می خواند که در مجموع در آن 23 سال حدود 139000 رکعت نماز خوانده است ( البته این عقیدۀ شیعه است، سنی ها معتقدند که پیامبر در یک شبانه روز 32 رکعت نما ز خوانده است که در حدود 280000 رکعت نماز میشود ) نمازش را هم در مسجدودربرابر مسلمین خوانده است. چگونه است که مسلمانها متوجه نشدند پیابر شان در هنگام نماز خواندن دست هایش را کجا می گذاشت، آیا مانند سنی ها دستش را به روی سینه یا جلوی پایین تنه اش می گذاشت ویا مانند شیعیان دستانش آزاد بودند. نماز ستون دین است اگر در ستون دین ندانیم دستمانرا کجا بگذاریم، فاتحۀ این دین را بخوانید و ازدستش راحت شوید. نقل از سایت کاوه سرا

امیر

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

سایت عصرجدیدملاحظه گردید.مربوط به سوسیالیست های کارگری افغانستان بود که یک نام ناشناخته برهمگان است ونویسینده ی اراجیف نامه ی مذکور (بااسم مستعار عزیزیاسین)خودرا منسوب بدان می داند.شاید این سایت مربوط به تفاله های کمونیست های دیروز افغانستان باشد.در اراجیف نامه ی یاسین مطلبی که بار علمی واستدلالی داشته باشد، به ملاحظه نرسید.مثلا ایشان خواسته است که شاهکار بیافریند وثابت کند که یک ملیارد مسلمان به خطا می روندویا شاید هم بدنبال شهرتی همچون سلمان رشدی باشد. از خودش باید پرسید.در هرصورت خواندن این اراجیف نامه فقط موجبات اظهار تاسف خوانندگان را براحوال یاسن نام فراهم می آورد وبس.
امیر

shams
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

در قرآن سوره های بسیار زیادی متناقض،افسانه ای وبی سروته دیده می شود، ولی سوره ای عجیبی نیز وجود دارد که بر خی آیه های آن در مورد ازدواج عشقی پیامبر است. آیه ای است از سورۀ احزاب که خداوند برای رسولش فرستاده تا بر اساس آن بتواند همسر زیبای پسر خوانده اش را تصاحب کند. پیامبر چون پسر نداشت و زید را به فرزند خواندگی پذیرفته بود ( یعنی اداپت کرده بود) در میان اعراب پسر خوانده حکم پسرراداشت و مانند پسر فیز یولوژیکی وارث پدر خوانده می شدو تمام قوانین فرزندی بر او جاری بود، واین رسم را کلیه قبایل عرب صحه گذاشته بود. زید با دختری جحش که خود محمد اورا برایش انتخاب کرده بود، ازدواج کرد. آنطوریکه تاریخ های اسلامی آورده اند روزی رسو ل الله به خانۀ زید رفت و زینب را نیمه عریان دید و از فرط مقبولی او بی اختیار گفت: " فتبارک الله احسن الخالقین " شب زینب قضیه را به زید میگوید و زید درک میکند که محمد عاشق او شده است، لذا به نزد محمد رفته و از طلاق زنش سخن میگوید. لکن محمد به او می گوید :" زنت را برای خویش نگه دار" ولی زید به طلاق دادن زینب اصرار میورزد، و رسو ل الله هم از طعنه وکنایه های مردم در هراس است. اما خداوند به کمک رسولش میرسد و با ارسال آیه ای اورا به وصال عشقش میرساند. آیه ای 37 سوره احزاب خطاب به محمد:
" و چون تو با آن کس که خدایش نعمت اسلام بخشید وتواش نعمت آزادی ( یعنی زید ) به نصیحت گفتی برو زن خودرا نگهدار و از خدا بترس ( و طلاقش مده ) وآنچه در دل پنهان میداشتی ( عشق به زینب ) خدا آشکار ساخت وتو از مخالفت و سرزنش مردم ترسیدی و از خدا سزاوارتر بود بترسی پس ما هم ( بدین غرض ) چون زید از آن زن کام دل گرفت اورا به نکاح تو در آوردیم تا بعد ازین مومنان در نکاح زنان پسر خواندۀ خود که از آنها کامیاب شدند بر خویش حَرَج وگناهی نپندارند و فرمان خدا به انجام رسید.( ترجمۀ الهی قمشه ای ) در آیه ای 40 همین سوره خداوند دهان بد گویان و طعنه زنان را می بندد و می فرماید: " محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولی رسول خدا وآخرین پیامبر است؛ والبته خدا به همه چیز آگاه است." با فرستان این آیه کار تمام است و خداوند به کمک رسولش آمده تا اورا از یکطرف به عشقش کامیاب گرداند، و از جانب دیگردهن عربها ی بد گو را بندد که دیگر نگویند زید پسر محمد است، لذا زنش برای پیامبر حلال است.
در ضمن با این آیه سید بودن واولاد پیغمبر نیز باطل می گردد و امری خلاف دستور قرآن به حساب می آید. چون الله خودش فرموده محمد پدر هیچیک از مردان عرب نیست. در نتیجه سادات واولاد پیغمبر بودن هم می گردد به پشم... برابر
آقای محترم! اگر سایت عصر جدید مربوط به کمونستان است ونوشتۀ یاسین نام هم اراجیف پس آیت های قرآن مربوط کیست در هنگام دعوت رسول الله که کمونستان وجود نداشت. آیا قضیۀ فوق که در قرآن انعکاس یافته ومفسرین اسلامی هم پیرامون آن به تفصیل سخن رانده ووقوع قضیۀ زید وزینب رابه ثبوت گرفته اند باز هم دست کمونستان در نزول آیت فوق ونقل قول های مفسرین تاثیر داشته است.با عقل نه ایمان کور یکبار ترجمۀ قرآن رابه زبان فارسی بخوان بعداً به تناقض چه که بی مفهوم بودن آن را به تصدیق خواهی گرفت . کامیاب باشید.

جلال
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

عجیب خدای که دیگر هیچ کاری نداشته تمام فکر وتوجه اش در مورد رفع امور شحوانی محمد بوده هر زمانیکه که محمد مغشوق هر خانمی شده شده خداوند متعال با صدور ایه ها وی را بر محمد حلال نموده است.اکبر گنجی میگوید که قران کلام خدا نیست بلکه کلام محمد است.طوریکه دیده میشود تعداد کثیری از ایه ها در قران مدافع وبسود شخص محمد وخانواده اوست .

naseem
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

گو خوردی سک ا گر غیرت داری در هر نقطی جهان زندگی میکنی ادرس خود را بیگو من در ان جا ه میایم اگر قران را براید صابیط کردم خو ب اگر نی قران را در مقابیل خودد اتش میزنم این ادرس من است guangzhou china tl 008615687885391 مرد استی ادرس خود را بیگو

کبیر هراتی
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

بهبه چه پیام مودبانه این ادب را از قران عظیم و پیغامبر خدا اموخته ای ویا از والدین خود؟

مرده گاو
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

شهر مزارشریف/گذرترکمن آباد/خانۀ 39

ناشناس

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

وای اينهمه تناقضات!!
خوب پس اين کتاب فقط بدرد همون آتش زدن ميخوره!

naseem
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم خدا وند جل جلاله برا ی انسان دو نوع قوه دید خلق نموده است نوع اول قو ه دید چشم بصارت که انر ا حس با صرهگویند وبه شکل مادی در روی انسان به شکل دوچشم میباشد اگر چه وظیفه دوچشم دیدن اشیاه میباشد ولی انان نمیتوانند وظیفه خویش بدون نور افتاب انجام دهند و هر گا ه شخصی در صحرا یی قرار داشته باشد که در ان جا هیچ افتاب ومهتاب نباشد او نمیتواند ریسمان را از مار وخشت راوطلا را از سنگ فرق نماید بنا ه چشمان انسان برای ادای وظایف شان به نور افتاب نیازمند میباشد تابتواند به همکاری نور افتاب روشنایی مهتاب وباهم سایر نور ها وظیفه خویش ار ادا نماید حس با صره
نور افتاب وغیره بینش در ست در مادیاد
نوع دوم قوه دید قلب بصیرت میباشد که منظور از ان بینش قلبی است
وظایف خویش را بصورت درست انجام مید هید که نور ایمان میباشد او را رهنمایی
نماید وهر گاه نور ایمان نباشد فکرو اندیشه انسان حقایق را بر عکس سر چپه تصویر میکند حق را باطیل وباطل را حق میپندارد شما ه از جمله مشریکن به حساحب میاید فقط شما ه گردند زند هر کس مسلمان باشد منکیر شود کافر نیست مشریک است کافر در دین اسلام کشتن جایز نیست به ان دعوت گفته در مشریگر فقط گردنش را بیزن سوال جواب با شماه ناجایز است

سيامک
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

از آگاهی های علوم طبيعی شما در باب قوه ديد و حس باصره، و وظيفه محوله به آنها که ديدن اشياء باشد بسيار مشعوف شدم!
چقدر زيبا، بود و نبود آفتاب و مهتاب را نزد خوانندگان تجسم کرديد! به به، به به!
حال دريافتم که در نبود نور آفتاب، به ريسمان در بيابان نزديک نشوم چه ممکن است که آن ماری باشد!
چه زيبا بيان فرموديد همکاری نور آفتاب با روشنائی مهتاب! معلوم گشت که چه وظيفه خطيری به اين انوار الهی محول شده است!
از نوع دوم قوه ديد که همانا قوه ديد بصيرب که منظور از آن بينش قلبی و درخشش نور ايمان است همين بس که سرمست از اين همه علم ودانش سرکار عالی گشته، درخت معرفتمان پر بار گشت!
برحسب اتفاق چه با يکديگر هم عقيده و هم رأی در نوازش گردن توسط شمشيرهستيم!
من هم اعتقاد راسخ دارم که مشرکين خداوند را که خود را مسلمان مينامند بايد گردن زد و کتاب ذاله آنها که قرآن نام دارد را در آتش سوزاند.
بسيار متأسف شدم که ديدم اين آمريکائيان خدا نشناس، قبل از زدن گردن کافرانی چون شما، به آتش زدن قرآن پرداختند!
لعنت خداوند بر آنان باد!

کمال کابلی

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

آنچه اساس هر دینی را تشکیل می دهد ، اعتقاد به وجود نوعی خدا و خدایان است و آنچه هر دینی را از سایر ادیان متمایز می کند ، نوع خدا و یا خدایان مورد پرستش و میزان قدرت و صفاتی است که مومنین و معتقدین به آن دین ، برای خدا و معبود خود قایلند . لازمه شناسایی خدا در هر جامعه ای ، آشنایی کامل با صفات ، خصوصیات نژادی ، ویژه گی های محیط ووضع اقتصادی آن جامعه است .
به وجود آمدن هر خدا و میزان اقتدار او نیز رابطه مستقیم با نظام تولیدی و شیوه ی زنده گی مردمی داشته که در آن محیط زنده گی می کرده اند . چنانچه خدایانی که انسان در دوره شبانی آفریده و می پرستیده ، با خدایان دوره کشاورزی و یا ادوار بعد ، کاملاً متفاوتند .
آنانیکه از قرن ها تا به امروز با تفکر محکومیت زیسته اند ،
نمی توانند مفهوم آزادی را جدا از فرامین دینی و عقیدتی که به آن ایمان دارند باور کنند
من از تصور بیگانه گی این همه صورت
می ترسم
من مثل دانش اموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
فکر می کنم قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده
و ذهن باغچه دارد آرام آرم
از خاطرات سبز تهی می شود
لحظه ای گوش کنیم
زنده گی سرخی سیبی است
معنی قرمزیش
زنده گی ظرف محدودی نیست
بر سفره ی عید
که در آن سفر فقط
زنده گی یک سفر است
سفر نور در آیینه
از چه رو در تب و تاببم همه
تابع رنج و عذابیم همه
نسل آینده به ما چشم دارد
ملتی رفته به خوابم همه
یک جهان در پی اقیانوسند
ما بدنبال سرابیم همه
وقت آگه شدن ملت هاست
خفته در پشت نقابیم هم
مست را حاجت این موعظه نیست
سرخوش از باده ی نابیم همه
ناله کردیم بسا حیف چه سود
که دگر خانه خاربیم همه

کمال کابلی

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

آنچه اساس هر دینی را تشکیل می دهد ، اعتقاد به وجود نوعی خدا و خدایان است و آنچه هر دینی را از سایر ادیان متمایز می کند ، نوع خدا و یا خدایان مورد پرستش و میزان قدرت و صفاتی است که مو منین و معتقدین به آن دین برای خدا و معبود خود قایلند . لازمه شناسایی خدا در هر جامعه ای ، آشنایی کامل با صفات ، خصوصیات نژادی ، ویژه گی های محیط ووضع اقتصادی آن جامعه است .
به وجود آمدن هر خدا و میزان اقتدار او نیز رابطه مستقیم با نظام تولیدی و شیوه ی زنده گی مردمی داشته که در آن محیط زنده گی می کرده اند . چنانچه خدایانی که انسان در دوره شبانی آفریده و می پرستیده ، با خدایان دوره کشاورزی و یا ادوار بعد ، کاملاً متفاوتند .
آنانیکه از قرن ها تا به امروز با تفکر محکومیت زیسته اند ،
نمی توانند مفهوم آزادی را جدا از فرامین دینی و عقیدتی که به آن ایمان دارند باور کنند
زنده گی ظرف محدودی نیست
بر سفره ی عید
زنده گی سرخی سیبی است
که هر اهل قلم
معنی قرمزیش را
به یقین می داند
زنده گی یک سفر است
مثل شمعی است
سفر نور در آیینه
من و تو هر دو به یک باغ
به یک آبادی
ریشه داریم به خاک
دور از چشم زمستان
سر پرچین بهار

گر برویم
ز هم می روییم
گر بخشکیم
بهم می خشکیم

دوستان 1
با اندیشه سبز تان کمکم کنید
صدای تان رسا

ناشناس

خطاها -ملای مسجد

این نویسندهء عقده ایی که خودرا زیر نام عزیز یاسین پنهان کرده به علمای دینی مسلمان چلیج داده است
 که باوی درزمینهء حقانیت اسلام به بحث ومناظره بپردازند.
من میگویم که خاک برسر آن عالم اسلامی که درتاریکی با یک فرد مجهول الهویهء ترسو درتاریکی
 به مناظره بپردازد.
اگر قصد مناظره داری ازپردهء نام مستعار بیرون آی. خودرا وسابقهء علمی وفکری 
درجهء تحصیل وپیشهء اصلی ات را ظاهر بساز تا درر وشنی واقعیت ها وباشناخت ازشخصیت
 وکرکتر ذاتی ات مردم با تو به مناظره بپردازند
ورنه همچو عقده ایی هایکه دربچه گی ازطرف کدام ملای مسجد مورد تجاوز جنسی قرار گرفته باشد
 وحالا از آزادی کابل پرس برای خالی کردن عقده های همان دوران استفاده کندجایی
 برای بحث ومناظره وجود ندارد وهرکس میتواند همچو چرندیاتی را سرهم بندی کند ونامش را بگذارد
 کشفیات..

شعیب
خطاها -ملای مسجد

به جواب آقای بی نام . اگر دختر وپسری را دردوران کودکی ویاآوان بلوغ جسمی با آخوند ومولوی درمعاشرت وتماس قرار دهیم شکی نیست که مورد تجاوزجنسی قرار گیرد ، چنانچه دراین رابطه میتوان ازصدهانمونه ووقایع پرده برداشت . یکی ازدلایل وقوع این حوادث وعمل شرم آور دراینست که طبق گذارش های مؤثق تاریخی خود محمدپیامبر اسلام نیز بامرد جوان وخوش صورتی بنام دحیه کلبی رابطه جنسی برقرار میکرده .

رهرو شریعۀ
خطاها -ملای مسجد

شهر مزارشریف/گزر ترکمن آباد /خانۀ39/درجۀتحصیلات عالی در کوچه های سرخ امستردام /همچنان بلدیت کامل دختربازی باروشهای غرای محمدی<نوع عایشۀ9ساله>شمارۀ تلفون پنج بار39

ناشناس
خطاها -ملای مسجد

بله، گويا پيامبر اسلام با اين مرد هم حال ميکرده است (احتمالاً دستور الله بوده است)!
ميتوانيد اطلاعات بيشتری را در آدرس ذيل در مورد دحيه کلبی بگيريد!
http://alaam.tahoor.com/page.php?id=10780

ناشناس
خطاها -ملای مسجد

لطفاً بفرمائيد که اين دخترکان فقط برای ملاهای مسجد ميباشند و يا برای عموم؟!

خطاها -ملای مسجد

آقای شعیب!
من به اندازهء تارهای موی سرانسانهای پرمو درین موارد کتاب مطالعه کرده ام.
 از دشنام برپیامبرراستین بشریت محمد بن عبدالله که شمع نورانسانیت امروز مرهون
 دین وراه برحق اوست هرگز احساساتی نگردیده وخواندن مضامینی ازین دست جز اینکه 
برایمانم بیفزاید هیچ تاثیر منفی در روح وروانم نمی کند. .زیاد تشویش نداشته باشید که نوشتن همچو مضامین جزبرای بیداری مسلمانان فارسی زبان
 دیگرکدام فایده ای به شما عاید نمیکند.
 جالب این است که آقای عزیز یاسین برای به کرسی نشاندن دلایل واهی
خویش مردم را بخواندن کتابهای شجاع الدین شفا دعوت کرده است.
 ودرعین حال خودش را جپی 
معرفی کرده وسایت عصرجدید مربوط کمونیستهای ایرانی افغانستانی 
درشهرگوتنبرگ سویدن را نشان داده است
درحالیکه من ازبسیار مدتها با این ایرانی ها درشهرگوتنبرگ شناخت حضوری دارم وهمه را
 ازنزدیک می شناسم.
من خدمت آقای عزیز یاسین باید عرض کنم که اولا شجاع الدین شفا مانند شما کمونیست نبود
 علاوه برآن وی در زمان شاه پهلوی از مقربان درگاه ; تشریف داشتند که درزمان
 حیات شان به هزاران توده ایی وکمونیست را سربه نیست کرده اند.
 چه شده است که نظریات
 فردی ازطبقهء ستمگر وحاکم بر طبقهء ستمکش وکارگری وتوده ایی تاثیر نموده است.
 اگر فرض ما براین باشد که دین عفیون ملت هاست وازجانب طبقات حاکم
 برای خرسازی توده ها بمیان آمده است پس نظریات آقای شفا بحیث یک 
سلطنت طلب پهلوی که دربسیاری موارد خصوصا درکتاب تولد دوباره 
برکمونیزم بیرحمانه تاخته است مورد قبول این آقایون قرار گرفته است؟
بهرحال من زیاده ازین پیش نمی روم راجع به مسئلهء جواز لواط وتهمت
 که شمابرپیامبر مسلمین وارد آورده اید میدانم که مقصد شما چیست
شما با نوشتن همچو دشنام ها میخواهید روان مسلمانان پاک طینت را جریحه دار
 ساخته وآنهارا تحریک بدشنام نویسی کنید. خوب میدانید که محبت پیامبر خدا وقرآن
 در تار وپود یک مسلمان جاگرفته است هرنوع توهین به مقدسات مسلمانان توهین 
به شخصیت ذاتی مسلمان معنی میشود. ولی من خدمت شما بعرض میرسانم
 که چنین ارجیف را به خورد مردم دادن جز زیان برای خودتان وفایده برای
 اسلامگرایان دیگر هیچ نتیجهء مثبت را بشما عاید نمیسازد. قرآن بحیث سند
 گویا وناطق که بر شخصیت گرامی بشریت نازل شده درتحریم فعل
 شنیع لواط دساتیر مشخص دارد 
قصهء قوم لوط درین کتاب برحق خود گویای روشنی برشنیع بودن این فعل مذموم است.
 اما اگر ملایی چنین عمل قیحی را درکودکی باشما انجام داده وی نیز 
کار خلافی نموده است ما نیز بحیث مسلمان بر وی لعنت میفرستیم 
کوشش نکنید که دوای آن عقده را با تهمت پستن بر بنده برگزیدهء برحق الهی معالجه کنید
چند روز قبل درکانال یکم تلویزیون سویدن یک راپور تاژ را دیدم 
که یک ملای کلیسا با طالب خود دراسپانیا نیز سالها عمل 
لواط را انجام میداد درحالیکه آن طفل هیچ نمیدانست که این فعل
بد بوده است. استفاده از دین ومقام روحانیت نه تنها در اسلام
بلکه درتمام مذاهب وادیان یک امر ممکن است. بشما صبر وتحمل آرزو میکنم. 

شعیب
خطاها -ملای مسجد

آقای بی نام ! ازلینک مربوطه درباره دوحیه کلبی دیدن نمودم وتشکر ازاینکه مرا به بازدید ازآن دعوت نمودید . بدون تعارف مطلب تازه وبدردبخوری درآن نبود ، باستثنای تکرار اساطیر وروایتهای که درطول بیشتر ازهزاروچهارصدسال ذهن وروان مردم را اسیر ومسموم داشته است . بنظرم تقصیر از اسارت ذهن دربنداوهام وپنداراست ورنه میشود بسیار ساده ازخود پرسید ، چرا جبرئیل امین درهیئت دحیه نازل میشده ؟ آیا دستگاه چهره ونمود سازی خدا ازایجاد چهره ای زیباتر وپسندیده تر ازدحیه عاجز وناتوان بوده ؟ آیا برای خدا ممکن ومیسرنبوده تا جبرئیل اش را نامرئی وپنهان ازچشم مردم ،باسیمای نورانی وملکوتی ، ویااعجوبه ای چون براق النبی و.... نزد محمد میفرستاد ؟ ویا خدا ازشبیه سازی قیافه های چون علی ؛ ابابکر، عمر ؛ عثمان وغیره خاصان ویاران محمد نفرت واکراه داشته ؟ تاهم پیام رسانش درهیئت مردان متشخص ومطرح ظاهرمیشد وهم از بوجودآمدن ذهنیتهایی مبنی بر رابطه جنسی محمد بادحیه جلومیگرفت ؟ مشکل اساسی درگرفتاری ذهن وانجماد فکری خود ما است ! ورنه اینهمه خطاکاریها ورفتارهای ناپسند محمد باارایه دلایل غیرعلمی ومنطقی ومضحکه آمیز پاسخ نمی گرفت . ضعف اخلاقی محمد تا آنحد وحدود بوده که گاهی خدا مجبور به دخالت وفرستادن آیه ی جدید درمتن قرآن میگردد . ( آیه های چون نوبت همخوابگی بازنانش ، ازدواج بازینب دخترجهش زن پسرخوانده اش ، آمیزش جنسی باکنیزش در رخت خواب حفضه و...) .لینک مربوطه از زیبائی شگفت آور دحیه میگوید واضافه مینماید که با آمدن دحیه نزد محمد همه باگردن کشک ویا نگاهی دزدانه اورا تماشامینمودند!! واضافه مینماید که دحیه سرلشکر ، نامدار ومطرح نزدهمه گان بوده ! به این ترتیب مردمکه ازدیدن چهره وی منع نگردیده ، ویا در دید ووادید از او مشکل ندارند ، چرا گردن کشک ویاازپس در ودیوارها به او نگاه میاندازند؟ بنظرم خود این مطلب ومخصوصآ خلوت نمودن محمد با او ومنع دیگران ازآمد وشد درآنزمان که دحیه را نزدخود می پذیرد ، وهم شهادت علی در این رابطه که محمد خوابیده وسرش را روی زانوی دحیه گذاشته بود ! پرده از موجودیت یک رابطه غیرعادی ومشکوک برمیدارد . ازجانب دیگر طبق گذارشهای تاریخی دحیه کلبی ازناحیه سخاوت مندی جنسی تاحدودی زبان زد عام بوده .

جلال

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

کتابها وسایت های ذیل را جهت مطالعه به خواننده گان وبخصوص روشنفکران وجوانان عزیز معرفی میدارم .
1- باز شناسی قران
2- وانسان خدا را افرید
3- سیطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان
4-سایت عصرجدید
5-شجاعالدین شف
6-اشعار بابک اسحاقی در you tube

Ali

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

لعنت خدا به تمام ‌کسانی‌ که به خدا و حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلّم تهمت میزنند که شما تمامتان در جهنم با شیطان لعنت الله علیه در آتش میسوزید . لعنت خدا بر عزیز یاسین و جلال که هر دو بند‌ههای شیطان هستند.

mahmood qiami
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

آقای علی! اشخاص مورد نظر شما به خدا و حضرت محمد مصطفی (ص) تهمت نزده اند بلکه این آیه های قر آن است که واقعیت رخداده های دوران حضرت را بیان میدارد. اگر کم وکسری است در خود آیه ها است، یکبار لطفاً ترجمۀ فارسی قرآن را ازروی عقل وخرد بخوان، بعداً به قضاوتت تجدید نظر خواهی کرد. جهنم و شیطان وبهشت هم درک وفهم تخیلی وذهنی خودت یاالقا آتِ هستند که در قرآن ذکر شده و اصلاً از تورات حضرت موسی اقتباس گردیده است. همین ها آلت و ابزاری حضرت محمد بودند که توسط آن عرب های جاهل وبیابانی را به دین خود دعوت میکرد از جهنم میترساند و بهشت را نوید میداد، و صرفاً باور و ایمان مسلمانان به وجود آنهاست ورنه حقیقت آنها در عالم موهومات و مجهولات قراردارد.

مخلص به آقای بادکوبه ئی
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

مرا به قهرجهنم ببر خدای عرب /به شرط آنکه نیاید دران صدای عرب
هزارننگ ترابادگرنمی فهمی /به جزکلام پرازقهروانحنای عرب
بهشت من سخن پرتوان فردوسیست/که نیست در سخنش رنگ اعتنای عرب
برآستانۀ زردشت مینهم سروجان/نه آن بهشت که باشد به زیر پای عرب
برای متن پورۀ این چکامه به سایت آقای باد کوبه ئی شچمکی اندازید

یارو
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

علی جان درود بر شما!
لعنت فرستادن بیهوده و بی جهت کار شایسته ی نیست. درین نوشتار کوشش شده است تا مردم ما آگاه شوند و راه خرد را به پیش گیرند. هیچ نوع تهمتی در کار نیست، تنها هدف این است که از سایه شوم دین بیگانگان دور شویم. شما هم
قرآن با زیرنوشت پارسی را با عقل انسانی بخوانید و تجسس کنید، با خواست خداوند خود ما (نه الله عربی) درخواهید یافت که در خطا هستید. مهرورز و راستکار باشید

یارو

ناشناس
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

چه تهمتی؟!
مگر در پنجاه سالگی با يک دختر 9 ساله نخوابيد؟ خوب اين ميشود تجاوز به يک بچه ديگه! کجاش تهمت بوده؟

جلال
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

ما بنده هیچ افکارخیالی نیستیم
خالق اولی ما طبیعت است وخالق دومی ما پدر ومادر ما است
علاوه از ان هیج خالقی دیگری را نه میشناسیم
اما به مخترعین که خدمات انسانی را برای اسایش بشر نموده اند بعنوان افراد های خلاق ومبتکر اخترام بی پایان دارم.

شهرام
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

آنکه نآموخت ز گذشت روزگار
هیچ نیآموزد ز هیچ آموزگار

بسیار جالب است که چند کافر و بی دین و قبول نمودن دین های منسوخ شده اکنون چنان خرافات میگویند که مو در بدن انسان راست میگردد!

امروز دالر شماها را اینقدر بیناموس ساخته است که چنان نظریات جاهلانه میدهید که عقل و خرد و منطق انسانی قبولدار آن نیست! اما نمیدانم که چرا اینقدر بیعقل میشود.

امروز پیر تان (امریکا) از ترس روز محشر راه های حیات را در مریخ و زحل و کجا و کجا جستجو دارد و معقولۀ Bigbang را نشانه میدهند که شاید همان قیامت باشد. شماها چطور بیخردانه دلایل کفری و شرک آمیز میگوید؟

جای بسیار تأسف است که در افغانستان نام کشور اسلامی است اما فهم انسانی وجود ندارد که جلو چنین اشخاص ذندیق و مرتد را بگیرد!

خیر باشد در دوزخ باز خواهیم در حالت عذاب خداوند شما را دید و در همانجا در چهره های کثیف تان تف خواهیم کرد!

لعنت به شما مشرکان باد!

ذاکر حسین
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

اقای شهرام ! از شماواز امثال شما انتظار بیشتر ازین را نباید توقع داشت جون شما با دشنام دادن تر بیه شده اید.

عمرزی

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

از اینکه مسلمانان عقیده بر اینست که قران نوشته خداوند است بکلی دروغ است خودش تحریر نموده و کاپی از کتاب های دیگر با کمی تفاوت.
کار های مهمی که کرده شراب را حرام گر دانیده خیلی خوب است کوشت خوک کدام دلیل ندارد در تورات هم گوشت خوک حرام دانسته شده است.
یگانه هوشیاری محمد حکم حج است که سالانه ملیارد ها دالر از فروش خرمای کنده و تسبیح که در چین ساخته میشود وا ب زم زم که چتل ترین اب است چتلی ان در این است که اب سطحی است اب سطحی در هر جای دنیا که باشد پاک نیست و تا تصفیه نشود قابل نوشیدن نیست عربستان سعودی در سال 2010 تصمیم گرفت که اب زم زم را تصفیه نماید .
فرق بین اسلام و بود پرست اصلا نیست بود پرستان هرفامیل یک مجسمه چهار ضلعی شکل و شکل انسان و یا فیل در خانه خود داشته دور ان می چرخند محمد با بسیار زرنگی چون خود او تجار بود خانه کعبه را انتخاب کرده تا توریست ها از تمام دنیا بطور جبری امده به دور کعبه دور بزنند.
من سوال در مورد عدالت خدا دارم که خدا ففط با جاهیلان عرب اشنابوده تمام پیغمبران خود را از همین مردم جاهیل انتخاب کرده است خودش پیغمبر پدر اش پیغمبر پدر کلان اش پیغمبر .
اگر نه بد ترین مردم دنیا عرب ها هستند عرب انقدر بد نام و بد کار و بد دیانت و عیاش که به خوار و مادر خود بندواز نیست دزد قچاقبر تریاکی هیروینی وغیره هستند. وبسطح دنیا بد نام شده است اگر نفت عربها ختم شود خود شان هم ختم است نفت عربها بعد از سال 2050 کاهش مییابد.
کشور های عربی صنعتی مصرفی است نه صنعتی تولیدی حتی اب نوشیدنی خود را از خارج وارید مینماید.

naseem
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

ای شخص بی معروفت به خود فیکیر کن خداونداز موی سرد تاشخی نا خوند را چی قیسم دورست کرده باز به خدا ورسولش انکار میکنی درروی زمین فقط چند قریه است کی فارسی یاد دارد یا فارسی زمان است
از دنیاه خبر نیستی در دنیا ه چند زبان است بیاه براید بیگویم ۶۰۰۰ زبان است باید ۶۰۰۰ قران نازیل میشود یک از جیناب الی میبود یک کیشور کوچک کی بر طانیه است کی ان را خداوند خلق کرده میخواهد همه دنیاه اینگیلش گب بزند ان خدا یی زمین اسمان را در ۶ روز دورست کرده ان با اید کیتا بش را به خاسته تو دورست میکرد یک کمی فیکیر کن از غاه ترکی تا ه نجیب کجاه شد اتا قبریستان ندارد خیجالت بیخور با ز لیلین ونکران اش دیفاه میکنی اوکممت خلق در یک روز ۲۴۰۰۰ هزار نفررا در هرات ۱۸۰۰۰ نفر را در غزنی ۸۰۰۰ نفرا در بغلان قتل عام کرد بس است همین رنج زخمهای صابیق تان را معلم کنیم بس است

یارو
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

مهربانی کنید کمی آشکارا بنویسید تا منظور تان درست فهمیده شود. یا میخواهی مانند قرآن همگی کورکرانه بخوانند و درک کنند؟

روستایی
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

سلام به همه انسانهای روشنبین و واقعبین
من تقریبأ تمام تبصره ها را از سر تا آخر مرور کردم چیزی که خیلی جالب هست شکل استدلال مدافعین اسلام محمدی واسلامیان هست انها بخاطری که کدام دلیل و منطق علمی از عقیده باطل خود اراه داده نمی توانند همه را طالب وار و گلبدین وار تحدید به سربریدن میکنند.درین جای شکی نیست که اسلام عزیز در سربریدن واختناق وترور دگر اندیشان از همه دست بالاتر دارد ۰محمد بعد از رفتن به مکه ازا ین شیوه درسهای زیادی به پیروان خود به جا گذاشته ما همه از کارنامه های لشکریان تجاوز گر اسلام تا جنایات اخوان و طلبای کرام آگاهی کامل داریم حاجت به تکرار ندارد۰
سوال من از آقایی که از نوشتن قران تنها به زبان عربی دفاع میکند اینست که واقعأ و شرافتمندانه بگویید در کشوری مثل افغانستان که فقط کمتر از ده درصد با صواد دارد چطور این همه بیصوادان قران را به عربی می خوانند و معنی آنرا هم درک میکنند

کبیر هراتی
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

اقای نسیم کمی مطالعه نمایید.توجه کنید به نوشته های بلایی خود علاوه از مشکلات فراوان ادبی مشکلات خیلی زیاد املایی نیز در یک نوشته بسیار کوتا شما بنظر میخورد.
1-معروفت نیست معرفت است
2-فیکیر نیست فکر است
3-ناخوند ....ناخون است
4-قیسم.....قسم است
5-دورست ....درست است
6-نازیل.....نازل است
7- میشود .....میشد متوانست که به جمله معنی بدهد
8- جیناب .....جناب است
9-الی ......عالی است
10-کیشور .....کشور است
11- اینگیلش....انگلیش است
12- گب ......گپ است
13-کیتا بش ....کتابش است
14-به خاسته.....خواسته است
15-قبریستان.....قبرستان است
16-خیجالت ..... خجالت است
17- نکران ..... نوکران است
18- دیفاه.....دفاع است
19- اوکممت .... حکومت است
البته بسیار ببخشید بر علاوه اضافه از 19 اشتبا در کلمات نواقص فراوانی دیگری نیز در جابجایی جملات وجود دارد. شما مشکل فراوان سواد دارید وسواد شما بالاتر از یک شاگرد تنبل صنف سوم مکتب نیست وهمجنان نظراتی را که در بالا نوشته نموده اید بر اساس یک مطالعه نبوده بلکه ان را از زبان کسانی شاید شنیده باشید. پشنهاد من برای شما این است که ضرورت است شما جند سالی را باید شامل کورسهای سواد اموزی شوید وبعد مطالعه دقیق را در مورد دین خود نموده وپس ازان شامل بحث های سیاسی شوید ونوشته های عزیز یاسین رابه نقد بیگیرید.از همین خاطر است که در نوشته های شما دشنام بنظر میرسد.

م معصوم
پرسشی ازخانم عمرزی

به جواب محترم عمرزی صاحب باید نوشت:
اول شما باید خودرا معرفی کنید که کدام عمرزی استید
یک عمرزی که عبدالبصیر عمرزی نام دارد وچندسال قبل
در دبی بجرم دزدی پول مردم محبوس گردید درکتاب نبی عظیمی نیز از وی
 بحیث یکی ازمقربان دربار داکترنجیب الله یادشده
وگفته شده است که تجارت وی همه از پولهای کمکی شوروی سابق 
به حزب دموکراتیک خلق رونق گرفت.
لطفا توضیح دهید که شما با آن شخص دزد چه قرابت دارید
که تخلص خویش را با افتخار زینت پیامهای تان میکنید
هر وقت که توانستید شجرهء درست تانرا معرفی کنید
آنگاه درموارد دیگرنوشتهء تان میتوان حرف زد.

nasim
خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

سلام
مشکل شماه درکجا است در عصر حاضر
مشکل اساسی جهان امروزی در انسان های است بهگفته یک از
دانشمندان انسانها توانستند که نسبت به ماهی هابهتر وخوبتر شناه نماید
وتوانستند که بهتر از پرنده گان به اسمان پرواز نما ید وبلا خره توانستند که
وسایل پیشرفته بسازند که این جهان بزرگ را مانند یک قریه کو چک بسازند ولی
انچه نتوانستند بسازندخود انسان است
امروز بزرگ ترین مشکل جهان در خوخود انسان است این با وجود داشتن
تمامی امکانات تکنالوژی باز هم بسا حالات خود را حقیر تر از حیوانات میسازد وحتی
جریمه این انسان به اندازه میشود که اگر یک در نده یک
حیوانی را شکار کند ویا یک انسانی را در جنگل نابود سازد این انسان در
لحظه هزاران انسان مظلوم را به خاک وخون مبدل میکند
نخستین هدف در قران عظیم الشان انسان سازی میباشد زیرا مشکل تمامی
بشریت زمانی به اوج میرسد که انسانها نتوانند خود سازی کنند در عصر امروز
بسیاری از کشور های مصلی شوروی صابیق امریکاه امروز با بحث تحقیاات فراوان در مورد وسایل مادی
تونسند که بهترین وسایل را کشف وبه دسترس انسان قرار دهد همین
انسانهاتوانستند که بتهرین وسایل را کشف وبه دسترس انسان قرا دهد همین
انسانها توانستند که این جهان بزرگ را مانند یک قریه کوچک ساخته از کرانه ان به کرانه دیگر با بیسار سهولت نقل وحر کت نمایند یک انسان

میتواند از فاصله هزاران کیلو متر تماس گرفت
در هر لهظه از اخبار وحادثات جهان به ساده گی اطلاع حاصل نماید
ولی مشکل اساسی انسانها در این است که انان در عصر ساینس
تکنالوژیصرف دو کار کرده اند
وسلیه سازی ازدید گاه اسلام وسیله سازی برای رفاه بشرییت کار بسیار خوب است
زیرا انسان منحیث یک موجود با کرامت وبا
ارزش ضرورت دارد که وسایل بسیار عالی زنده گی نماید وبسیار از
حقیقت ها را با استفاده از این وسایل در نماید واین وسایل را در را ه معرفت
انسان شناسی انسان سازی وبالا خره خداشناسی وجهان بینی انسانی بکار برد
ولی مشکل عصر امروز شماه که با ساختن وسایل بسیار عصری مودرین خود وسایل را وسیله ندانسه
بلکه همین وسایل دست ساخته خود را
هدف رار داید ماند بت پرستان دو باره پرستش وسایل دست ساخته خود اغاز نمودید ارزش انسان
را بسیار کم دنستند وامروز ما شاهد کشته شدن
ملیون ها انسان بخا طر رسیدن بعضی از انسا نها به همین وسایل میباشد وقتی در کشور نفت ودیگر چیز ها
وجود دارد اهل این کشور همه روزه بخا طیر این سر مایه خویش با ید جان خود را از دست دهند زیرا شما ه هستید
که میخواهند به این
وسایل مردم دسترسی داشته باشند ماه مردم به نا این ان روزانه ده ها کشته وزخمی داریم چونکی خاگ ما مورد پسند شماه است ما مجبور یم یا خانه وکاشنه ووطن خود را ترک نمایم ویا هم کشته شویم وخانه وطن ما در تصرف دیگران قرار داده شود هر گاه از حق خود دفاع نمایم باز هم همین خداناشیناسن خود پسند قانونی را به نفع خود ترتیب نموده که هر
غاصب وظالم را مترقی ازادی خوابشردوست متمدن دانسته بر عکس
هر مظلومی را که حقش خورده شد وطنش غصب شده اطفالش یتیم شده
زنهایشان بیوه شده دختران وخواهران شان مورد تجاوز لشکریان انان قرار گرفته خانه های شان با بلدوزر
ها وباهم با بم های خطر ناک منفجر شده بنام اسلام وترورست وحشی جنایت کار
وغیره وغیره بشمار میروند
پس مشکل در کجاست
مشکل در ین است که وسیله ساخته شده ولی انسان سا خته نه شده این شماه منکیرن حق از خداوند خوف کنید مشکل کی مه تو داریم نه در اسلام نیست برای خودی ما است با احترام خدا کند در ک کرده باشی

Sent from my iPad

نوشپایز

خطاها و تناقضات قرآن - بخش هفتم

« ... آن روز من آسمان ها را عفو می کنم . آسمان ها زمین را عفو خواهد کرد . من به تو آدمی خواهم گفت :

تو قوم منی ، و او جواب خواهد داد ، تو خدای من هستی .

از کوه بلند صیون بالا برو تا خبر خوشی را اعلام کنی .

صدایت را با قوت بلند کن ، آن را بلند کن و مترس ، و به شهر های یهودا که خدای شماست . اینان خداوند یهود ، با قوت می آیند و بازوی وی برایش حکمرانی می کند . او مثل شبان گله ی خود را خواهد چراند و به بازوی خود بره ها را جمع کرده به اغوش خود خواهد گرفت .

به این کوه برای ، و زمینی را که به بنی اسراییل دادم ببین و چون آن دیدی ، تو نیز به قوم خود خواهی شد، چنانکه وقتی که جماعت مخاصمه نمودند شما بر کتمان من عصیان کردید و در برابر چشمان آنان مرا در آب ها تقدس ننمودید .

برو به فرعون بگو ، خداوند می گوید اسراییل پسر من و نخست زاده منست . به تو می گویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت نمایند و اگر رها نکرد ابا ننمایی ، همانا بگو :

پسر تو ، یعنی نخست زاده ات را می کشم .

از کوه بالا بیا تا من به تو دستورات کتبی بدهم .

موسی به اتفاق هارون ، یوشع و هفتاد از مشایخ اسراییل از کوه بالا رفتند و خدای اسراییل را دیدند . زیر پاهایش مثل آجری درخشان از یاقوت کبود و به صافی مثل الوان بهشتی بود . او بر سروران بنی اسراییل دست خود را دراز کردند . آنها خدا را دیدند و خوردند و آشامیدند . به موسی گفت : بیا تا لوح های سنگی و احکام تورات را که نوشته ام بتو بدهم .

پس موسی به اتفاق یوشع از کوه بالا رفتند و چهل شبانه روز در کوه ماند . یهوه دستورات مربوط به ساختن خیمه ، ملاقات و تابوت ، میثاق ، محراب ، قربانی های سوختنی و کفاره ای ، دستورات مربوط به لباس کاهنان و تشریفات ، آداب مربوط به روز شنبه را ، به موسی ابلاغ ، و حتی ملاقات و صندوق میثاق را به او نشان داد .

دو لوح سنگی

که با انگشت خدا بر روی آن نوشته شده بود ، به موسی ، نما یاند پس خداوند از تصمیمی که در باره قوم اسراییل گرفته بود ، منصرف شد . موسی با دو لوح سنگی از کوه پایین آمد .

« دو لوح ، کار انگشتان خدا بود و دو روی لوح نوشته ی خدا منقوش . خروج 16 – 32

وقتی موسا گوساله ی طلایی و شادی مردم و رقص آنان را دید ، دو لوح را محکم در پای کوه به زمین کوبید و خورد کرد . دستور داد تا گوساله طلایی را در آتش بسوزانند و خاکستر آن را بر روی آب بپاشند ...

نمایش ۱۰ نظر در هر صفحه — برای مشاهده سایر نظرات از کلیدهای زیر استفاده کنید.
مجموع 31 نظر
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس