با تشکر و سپاس و درود بی پایان به هموطنانی که به کَنه مطلب پی برده، استدلال وبرائین قانع کننده، طرح کردند، تاهرچه زود حربف ها گلیم خود را جمع کرده از همان راهی که حضور نامیمون خود را نشان دادند، از همان راهی که آمدند گور خود را گم کنند. ولی این بی حیا انسان خون مردم را مکیدند و تخم نفاق و شقاق در بین مردم کشت کردند. با چه دیده دراییها وچه ظلم وستم ودسایسی که در حق مردم بی نوا، روا نداشتند. چه شهزاده، نو جوانانی که آماج مرمیهای آتشینی این گروه آدم کش و تروریست قرار نگرفتند. در بخش کامنت ها به نوشته ها و تبصره های برمیخوری که خیلی جالب و در خور تأمل هستند. انهاییکه در دفاع و استدلال منطقی دست و پاچه میشوند و درمیمانند که در رد و دفاعیه باداران خود، چه بنویسند، آنگاهاست که عقل بسر شان میاید. وقتی از بی منطقی دست و پاچه شد، به فحش و ناسزا گویی دست میازند. زیرا همین باداران نام نهاد شان بود که قصدا انان را از مکتب و مدرسه در برابر پرداخت پول به بهانه آنکه جوان است کمونیست میشوند، اخراج مینمودند. وقتی مریدان بی سواد به هذیان گویی شروع میکنند. بادار شان از خجالت و شرمندگی دانه های عرق از شقیقه های مبارک شان سرازیر میشود. ولی اینها با چه مداریگری به تحمیق مرید های بی شعور دست زده به ریش هایشان می خندند که ازتعجب حیران خواهی ماند... خوب به هر صورت. حالا میایم سر اصل مطلب.
درباره بخش اول کتاب تملق نامه جسته و گریخته مقدمه مختصری به رشته تحریردر آورده، متیقن شدم که انسان این اشرف مخلوقات، وقتا از سواد هم بی بهره باشد، ابتکارهم کند، منفی از اب بیرون میشود.«خان، آغا، صاحب» شخصیت شهرت طلبی که به پیشنهاد "علامه" بامیانی لبیک گفته از مطالعه آن شماهم متعجب خواهید شد. این که کتاب سرتا پا تملق و چاپلوسی آدمی است بنام «سید منصور نادری» اوکار کشتۀ پروپاگند چی، میان تهی است. این کتاب به منظور تهیه یک مقدار آبرو و حیثیت برباد رفته، نوشته شده است.
مجموع کتاب به 325 صفحه، و مشتمل است بر 9 فصل .
پیام مولف، پیشگفتار، مقدمه، به یاد رهبر. در عناوین مضمون ها سعی شده که پر طمطراق و بی مایه انتخاب شوند که توجه خوانندگان را جلب کند. گوشه تاریخ، مگر کدام تاریخ، ظاهرشاه در کیان، ابرهای سفید و برفهای سیاه، درکشتی خیال، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، تصمیم درست راه نجات. منصور نادری فرزند زمان، پهلوان تور به پای خود ایستاد. سرنوشت نا معلوم، از جهاد تا امارت، در نبود صلصال و غیره.
وقتی با کارهای ساختگی و اکت و تمثیل غیر واقعی، نتوانی یک جمله ساده را چگونه پرورش خواهید داد. چطور میتوان کتاب نوشت.
سید منصور نادری که همیشه از برکت و خیرات سرمردم ازمرحله تگدی با چه نیرنگ و مداری گری به «خان، آغا، صاحب» رسید در ناز نعمت زیسته چنان درتنبلی و عیاشی غرق شده که اصلا درباره اندوختن علم و کمال رغبت نشان نداده و در بی خبری به کارهای شیطانی و غیر انسانی سپری میکرد. مگر حالا تازه عقل بسرش امده است.
توجه خان اغا اگر یک فیصد هم برای کسب علم و معرفت میبود. حداقل درک میکرد، که برای همین مریدان بدبخت ، از دانش بی خبر اگر از گاو غدود آن را برای سازماندهی مسایل تعلیم و تربیه و تاسیسات صحی به مصرف میرساند مردم از خواری و خفت سایر هموطنان در امان میبود.
آنچه مرا به مثابه یک فرد اسماعیلی رسالت مند ودل سوز و دور اندیش وادارمی سازد که کارها و اعمال یک عده جوانان را که سید منصور نادری به خاطر که در تاریکی وظلمت نگاه کرده که مبادا در اینده به کارهای خلاف رفتاری و بی مبالاتی یخن شان را بگیرد .
جوان بی دانش و کم معلوماتی نظریه کودکانه در سایت ها و وبلاگ ها درج کرده، گویی فاقد سواد و دانش است. اگر جوانان ما تا اینحد بی پروا و لا وبالی، در برابرفرهنگ ، ادبیات وهنر خود باشند، سرنوشت ما به کجا خواهد انجامید؟ این هموطن ما کاری را انجام داده، که باعث شرمساری همه جوانان بی دانش است.
من به سخنان پی پایه وبی مایه این جوان کار ندارم هرکسی، هرکاری مثبتی را انجام داده می تواند ولی بکسی حق نمیدهیم که به مقدسات مردم به بهانه اینکه نادان و جاهل است دست درازی وبی حرمتی کند. اشخاص بی صلاحیت، بی دانش، و بی سواد نباید دست به کاری بزنند که در حیطۀ صلاحیت؟ فهم ودرک اونیست وی چنین مینویسد:حسن صباح ـ حجت اعظم ورستاخیز الموت» اول فکر میکرده که خان اغا را درهمین ردیف بیاورد بعدا جرئت نتوانسته وچنین نیمه تمام گذاشته است
«الحاج سید منصور نادری کیانی»...
سید منصورنادری کیانی چون لیاقت و دانش و سواد معیاری نداشته حیران مانده که چه بنویسد، همان بود که نامش را در حاشیه نوشته و درج کتاب کرده اند. اگر واکنش به موقع نمیبود، ازین این عمل خائنانه جلوگیری نمییشد. شخصیتی که سزاوار احترام نباشد. چرا نامش مثل تخته مشق کودکان در هرجا نوشته شود.
در جمله متملق ها یک چاپلوس ویا دلقک کوچک در یک ترازو وزن میشوند، فشرده تملق نامه او را مرور میکنیم.
اسم اوبند علی است وتحت نامهای فیضانی و فیضی مرتکب شعرگفتن میشود. اینکه او باچه طراری وچالاکی خود و فامیل خود را به خارج از افغانستان انتقال داده کاریست دشوار، درباره او نمی پیچیم. ولی او پولهای فراوان مردم منطقه نشیمن خود یعنی همسایه های خود را که دریک کاسه با ایشان نان خورده مثلی کسی باهم دیگر شوخی و ساعت تیری کند، کلید موترش را و با همراهان مسلح تحت فرمانش از گراج بیرون کشیده و درکدام محل مخفیانه نگهداری میکرد، بعد او را به پلخمری نقل مینموده و بعد ازین با اعطای رشوه و سفارش خان اغا که شاید مال دزدی شده را متعلق به او درج اسناد کرده و به پلخمری انتقال داده و با اسناد جعلی دست داشته موتر رادر بازار به قیمت بسیارگران به فروش رسانیده سالها ست از پول حرام دزدی شده مشغول عیش و نوش است. این بود فشرده زیستنامه، قوماندان بند علی. کارنامه کوتاه وی در زمان هرج ومرج و یورش مجاهدین در کابل اتفاق افتاده است. باید گفت بند علی باوجدان چتل و ضمیر کور در پس پیری به سرودن شعر هم رغبت پیدا کرده است. نامبرده مداحی گری وخوش خدمتی و تملق خود را به حضوربادارش در لفافه شعر پیشکش میدارد.آنهم در صفحه زرین تملق نامه رسمی که(یک پدیده تازه درعرصه شعرگویی و شعرسرایی میباشد. شاعر، سیدمنصور نادری را از روی تملق با حسن صباح علمبردار دژتسخیرنا پذیر الموت در یک ردیف قرار میدهد عنوان شعر:«زبان در وصف تو گویاست منصور»
انسان وقتی از روی جهالت و نادانی نافهمیده کاری را انجام میدهد. بزرگترین جفا را در حق حجت خراسان مرتکب میشود. شاعرگویی به لجنزار ابدی فرو میرود
«بود بی مثل و بی همتا در این عصر» (بی همتا، در جعلکاری و حماقت و جنایت نه چیزی دیگر) به دوام شعر:«حقیقت حجت مولاست منصور» در اینجا از روی نادانی واقعیت را براز کرده است، یعنی.:« حقیقت، حجت مولاست، نه منصور» این دوشهرت طلب از درک این حقیقت عاجز مانده اند. بازهم به غلط فهمی دیگری دچارشده و به گفتن یک دروغ شاخدارد یگر چنین گفته است:«سرشب تاسحر تنها ست منصور» (سرشب تاسحر تنها در گراج زیر زمینی از ترس میخوابد) شما با کدام رشادت و جرئت رازو نیازکه تنها یک امر الهی است ،گویا راز و نیازیک جنایتکار ادمکش که روان گناهکارش همیشه مشغول خواب ورویا های وحشتناک و کابوس های خطرناک است، روح و روان او را پریشان میسازد. قهر و غضب الهی همیشه دامنگیر شان است، غیر از دروغ ، لاف و پتاق وشرمنده گی دنیوی و اخروی چیزی در بساط ندارند. ِگاهی شاعرچنین درسفته:«به روز و شب به ماپشت و پناه است»،«شجاع و شخص بی همتاست منصور»،« بلرزد ازنهیبش دشمن دین» این بخش شعر به حدی مسخره و بی محتواست و مملو از هجو و طنز است که پوهنمل را گیج کرده است. اگر قدری عقل ناقص هردو دایرکتر قد میخورد، یک کمی ژرف می اندیشید، این دو نفر بی سواد که به شعرو اصلا پی نمیبرند و یک کمی معلومات میداشتند، چلوصاف یا طشت رسوایی شان اینگونه بزمین نمی افتید. وقتی شاعر پرشور ما میفرماید:«شجاع و شخص بیهمتا...» عینا مثل (سادو) ها چند کلمه را سرهم کرده دل "بادار دم" را خوش ساخته و لی هیچکس را جرئت این کار نیست. مخاطبین شاعر شاید نا خود آگاه به کف زدن پرداخته اند. وقتی از شجاعت و رشادت خان آغا با طمطراق یاد میکردید، از یاد برده بودید.هنوز طالبان از پاکستان حرکت نکرده بود که خان اغا با گله نواسه و نبیره اش از دریای امو عبورکرده به تاجکستان رسیده بود.در حالیکه بزرگترین قطعات عساکرمنظم وطنپرست وبا دسپلین و تعلیمیافته وبا تجارب چندین ساله و د فاع از خاک مقدس و تمامیت ارضی، آزادی و استقلال افغانستان، ولی افسوس صد افسوس که دران شرایط قومانده به دست چند بزدل، ترسوو وطن فروش، بی غیرت و فراری افتیده بود. هزاران سرباز باشهامت وسلحشور و رزمنده حاضر بودند که تا آخرین لحظه و اخرین قطره خون خود از وجب وجب خاک مناطق خود مردانه و شجاعانه دفاع کنند. (پایان بخش دوم)
نظرات
33 دیدگاهمعرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
من با سيد منصور نادرى شناخت نه دارم ،ولى رفقاى من در انجا بودن زمان داكتر نجيب الله وبعد از ان قصه مبكردن كه
هم والى وهم داماد شان وهم نزديكان شان مانند امريكايي ها وغربى ها رفتار داشتن وساعت شان خوب تير بودن.
خدا ميدانه أو وخت ها من در شبرغان خدمت ميكردم .
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
پدیدۀ سید و سیادت در افغانستان برمیگردد به جامعۀ ایرانی دوران صفویه، پیش از دوران صفویه جامعۀ ایرانی کلاً یک جامعۀ سنی مذهب بود بدین معنا که از اواسط قرن هفتم تا اوایل قرن نهم میلادی زیر سلطۀ مستقیم خلفای عباسی عرب قرارداشت. ازان به بعد تا حملۀ مغول امیران محلی در مناطق مختلف ایران حکومت میکردند که آنها هم سنی مذهب وتابع خلفای بغداد بودند. حملۀ مغول وبراندازی خلافت بغداد در سال 1258 میلادی موجب از هم پاشیدگی، افسردگی و نومیدی عمیقی بر روح جامعه گردید. درین میان تفکر خانقاهی و صوفیگری ( که نباید با عرفان اشتباه شود ) در ترویج شیعیگری نقش بسیار بزرگی در ایران بازی کرد. عصر مغولان در ایران یک عصر سازمان گیری صوفی ها وشیوخ طریقت بود. دران دوران جامعۀ ایرانی تحت تاثیر صوفیگری دنبال معنویتی می گشت که در خُلسه وعبادت درویشی خلاصه می شد. اوج گرایش خانقاهی واوج قدرت گرفتن شیوخ طریقت در ایران قرن پانزهم میلادی است که در آخر آن یک مرشد خانقاه سلسلۀ پاد شاهی در ایران تشکیل داد واین سلسله صوفیان صفوی شیعیگری را بر ایران تحمیل کردند وبه کشت کشتار وقتل عام بیرحمانۀ سنی مذهبان و نیز خوارج دست یازیدند. در اواخر سلطنت شاه عباس صفوی سپاهیان کلاه قرمز وقزلباشان وی ایران را از وجود سنی مذهبان و خوارج بکلی پاک کرد. وخود شاه عباس دعوی " سیدی " کرد و پشت نامۀ جعلی خودرا به موسی کاظم پسر جعفر صادق رساند. درین هنگام سیل فرصت طلبان مدعیان " سیدی " از شهر های مذهبی عراق و جبال لبنان بسوی ایران سرازیرشدند. این سادات فرصت طلب هر کدام به فراخور قابلیت خود از احترام و امکاناتی برخودرار شدند و به آب و نان و گاهی حتا به مقام بالائی رسیدند. سنی مذهبان وخوارج های که از دم تیغ سپاه خونخوار وقتل و کشتار صفوی ها جان سالم برده بودند بعضاً بسوی ترکیه عثمانی وبر خی بسوی افغانستان پناهنده شدند. اکثراین فراری ها بخاطر ترس از مردمان شهری وسنی مذهبان، به کوه پایه ها و مناطق دور افتاده ومنزوی مسکن گزیدند تا با وقایع گذشته مواجه نشوند. این فراری ها باتجاربی که از پیش آمدهای ناگوار صفویه داشتند،ونیزبا استفاده از بیسوادی، خوش باوری و خوش قلبی هزاره های شیعی مذهب یعنی عشق و محبت و دلدادگی آنان به ذریه علی واولادش خود را سید معرفی کردند و نام های عربی فلان ابن فلان را پشت هم قطار کرده برخی به موسی کاظم رساندند وبرخی هم به زید ابن زین العابدین ابن حسین ابن علی . بدین قرار پشت نامه های جعلی ودروغین ترتیب داده و خودرا ذیحق به گرفتن خمس وزکات وصدقات ودهها نوع باج وخراج دانسته وبازرنگی که داشتند جای پای خودرا بین هزاره ها قایم کردند وزرنگترین شان در راس جامعه قرار گرفتند. این قشر طفیلی چه بسا که خنجرزدن از پشت به مریدان هزاره خود نیز دریغ نکردند،چنانچه در لشکر کشی عبد الرحمن جلاد دشمن خونخورمردم هزاره سهم عمدۀ را ایفا کردند. فروختن، معامله گری، قمار زدن وانجام دهها رزالت وبیشرفی روی هزاره های خوش باوربحدی است که خارج از حوصلۀ این مقال است. تا وقتی برادران هزاره به خود آگاهی نرسند و سواری دادن به این انگلهای اجتماعی را تحریم نکنند ابداً به سروری وآقائی خود رسیده نمی توانند. با احترام.
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
سلام : آفرین به مرید سید کیان که حقیقت را برملا کرد . مادران کسی دیگر که پیش ابلیس کیان نبود فقط مادران مریدانشان بودند که از این رحمت شیطانی مستفید ومستفیض میشدند پس سید زاده هستی . ماشالا نام خدا میگفتند سید زاده های قلابی بی تربیت هم میباشند . واقعا که آفرین داری که جرءات کردی ودربرابر جهانیان به این تبرک جویی پدر ومادر بزرگوارتان از سید کیان که ثمره آن بوجود آمدن شخص شما شده واعتراف کردی . بازهم آفرین